گرسنگی

گرسنگی فیلم فردیت است. این فیلم فقط سیاه و سفید ساخته نشده بلکه واقعا سیاه و سفید اتفاق می‌افتد. فیلم اقتباسی ادبی از رمان کنوت هامسون است.
شروع فیلم با حرکت آرام دوربین از پشت سر به طرف مرد روی پل افتتاح می‌شود. در تکان‌های دوربین نوعی حس کنجکاوی نهفته است، حسی که مرد و تماشگر هر دو از آن متاثر می‌شوند. مرد با نگرانی به پشت سرش نگاه می‌کند و تماشگر احساس می‌کند نباید اینطور به او نزدیک می‌شد. او دوباره شروع می‌کند به نوشتن و بعد از چند لحظه جمله‌ها را خط می‌زند به جز تیتر «جنایات آینده » و نهایتاً کاغذ را تا می‌کند در حالی که تکه‌ای از آن را کنده و می‌جود.
مرد فیلم که بیگانه و پرت افتاده از جامعه به نظر می‌رسد، گرسنه است و پولی ندارد. او برای پیدا کردن کار به هر دری می‌زند اما پی در پی شکست می‌خورد. بیشترین سعی و علاقه‌اش متوجه نوشتن مقاله برای یک نشریه است. امیدوار است از درآمد آن سروسامانی به وضع خودش بدهد، اما بدشانسی‌های منطقی یا واقعیت‌های غیر منطقی زندگی، همین درآمد مختصر را هم از او دریغ می‌کند؛ در حالی که اتاق مفلوکانه اش را هم از دست داده، تا تبدیل به یک آواره خیابانی تمام عیار شود.
مردم به او مشکوکند و او به آنها، رفتارهایش عصبی و تا حدی پرخاشگرانه‌اند. با وجود این مغرور است و دوست دارد با فروختن وسایلش به یک ففیر دوره‌گرد کمک کند و همچنان گرسنه می‌ماند. پولی را که بختتاً مغازه دار به او داده؛ برایش تبدیل به کابوس می‌شود.
شخصیت او بی شباهت به پرنس میشکین در ابله داستایوفسکی نیست، فردی که همه او را ابله و دیوانه خطاب می‌کنند، اما در واقع نابهنگام متولد شده است.
برای خوانش یک متن می‌توان راههای مختلفی را برگزید یا پرسش‌های متفاوتی را طرح کرد.در تفسیر این فیلم،من به کشف ریشه چنین رفتارهایی در پرنس میشکین و مرد گرسنگی علاقمندم، واین که آنها به کدام ارزش‌ها پایبنداند که بین آنها وآدم‌های به ظاهرعاقل، چنین فاصله عمیقی ایجاد می‌کند؟
می‌توانیم این دیدگاه را بپذیریم که ذهن و روح انسان‌ها به هنگام تولد لوح سفیدی است که به تدریج تجربه‌های زندگی بر آن نقش می‌بندند. بنابراین آنچه هر شخص را آنچه هست می‌کند محیط اوست و انسان اساسا نقشی انفعالی در این فرایند دارد.
به نظر می‌رسد حداقل در این مورد، این پاسخ ما را به بیراهه می‌برد؛ چون پرنس میشکین در ابله و مرد گرسنگی دراینجا، آشکارا با همه محیط اطرافشان متفاوت هستند.
یک تفسیر اگزیستانسیالیستی مسئله را اینطور توضیح می‌دهد: آنها خودشان با آزادیشان هستند که باورهایشان را انتخاب کرده و بر اساس آن زندگی می‌کنند.
نیچه معتقد بود آدم‌ها از دو دسته کاملا متفاوت هستند؛ آنهایی که به طور طبیعی اراده قوی دارند « سروران» که خواهش قدرت در آنان به صورت تلاش برای استفاده حداکثری از توانایی‌هایشان متجلی می‌شود و در جریان این تلاش آنها ارزش‌های خودشان را خلق می‌کنند؛ و آدم‌های زیادی که اراده ضعیفی دارند « بندگان» که خواهش قدرت در آنان به صورت همدستی برای تمهید راهی برای فروانداختن سروران تجلی می‌کند. سرورانی که این بندگان از قدرت اراده‌شان می‌ترسند؛ هم به آن رشک می‌برند.
داستان گرسنگی را می‌شود نماد چنین نبردی گرفت. یک طرف، شهر و آدم ‌هایش هستند، در ظاهر برنده این بازی و در طرف دیگر مرد گرسنگی.او تسلیم نمی‌شود چون ارزش هایش تقلیدی نیستند بلکه آنها را آفریده است.
یک دیدگاه بر “گرسنگی
  1. رضا - گولم گفت:

    سلام
    باسپاس از نقد هوشمندانه ات
    به نظر من نقد تو بیشتر نقدی بر کتاب گرسنگی بود تا فیلم گرسنگی . اما این از نقد خوب تو چیزی کم نمی کند
    تاکید تو بر فضایداستایوفسکی بودن فیلم یا رمان با کل موضوع هم خوانی ندارد .( بجز تاکیدهای بصری روی تابلوی تصویر داستایوفسکی روی دیوار اداره ی روزنامه و شباهت قهرمان فیلم با قهرمان فیلم جنایت و مکافات )
    انزواطلبی ، گرسنگی ، بیماری ، بدبینی اجتماعی ، و حرفه ی نویسندگی ،آشفتگی روحی و نگاه یاس آلود فلسفی، همه و همه جهان کافکایی را به خاطر می اورد . (کافکا خود نیز داستانی به نام هنرمند گرسنگی دارد )
    و در آخر اینکه در جهان داستایوفسکی جنایات اینده اجرا می شود ولی در فیلم روی کاغذی مچاله می شود و بعد خط می خورد و در پایان بلعیده می شود

  2. مهدیه گفت:

    سلام

    مرسی بابت نقد خوبت که با نثر زیبایی هم نوشته ای.
    به نظر من فیلم با دنیا و ذهن داستایفسکی در نوشتن نزدیک بود. به خصوص فضاهایی که وجود داشت و شخصیت و گاهی رفتارهای قهرمان فیلم و تصوری که از دیگران در ذهنش بود همه نشانه هایی از داستایفسکی بود. و البته از آنجایی که کافکا تحت تاثیر کنوت هامسون بوده است بی شک شباهت های زیادی بین این داستان و جهان او وجود دارد.

    خوردن کاغذ در فیلم را بسیار دوست داشتم و آن جمله را که با ساختارهای متفاوتی تکرار می شد " از طرف من هم از خدایت تشکرکن" … که این جمله "بی خدایی" ی او را نشان می داد نه بی اعتقادی اش را ! و این خودش باعث کلی مشکلات می شود.
    و آن قسمتی را که همه از او می خواستند برود و در این شهر نماند. چون او شباهتی به دیگران نداشت و زندگی بین آنها برایش گاهی طاقت فرسا بود. پس باید می رفت و این رفتن خود معانی زیادی می تواند داشته باشد… نه شاید صرفن برگشت به " روستا" …

    به نظر من او نه تنها " گرسنه " ی غذا بود بلکه گرسنه ی خوب بودن، مورد احترام قرار گرفتن، مورد توجه بودن و روابط اجتماعی خوب داشتن و… هم بود…

    و از بابت معرفی کتاب هم متشکرم…

  3. رضا _ گولم گفت:

    … داشتم به امید هایی که به زندگی بسته بودم فکر می کردم. آنکه از همه مهمتر به نظر میرسید و تاثیرگذارتر از بقیه بود این آرزو بود که شیوه ای برای نگاه به زندگی یابیم
    کافکا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*