پدر بزرگ ماشین کلیمانجارو

داستان‌های “ماشین کلیمانجارو” را ری برابری نوشته، کتاب برگزیده‌ای از کارهای اوست، و بیشتر داستان‌ها فضایی فانتزی و شاعرانه‌ دارند به جز یک دو داستان که سبک اصلی ری‌ برادبری یعنی علمی تخیلی در آن‌ها پر رنگ‌تر است.

داستان “پدر بزرگ” یکی از همین داستان‌هاست که بیشتر یک حال وهوای شاعرانه دارد. اول تابستان است و پدر بزرگ با صدای ماشین چمن زنی که برای او وجدآور است از خواب بیدار می‌شود، چند لحظه بعد خود را به طبقه‌ی پایین رسانده و رو به همسرش می‌گوید: “گوش بده! صدای این ماشین یک‌جوری به آدم خاطرجمعی می‌دهد.”

اما همین‌جاست که با خبری که مادر بزرگ به او می‌دهد دنیای پدر بزرگ زیر و رو می‌شود: “عمر ماشین چمن‌زنی دیگر به سر رسیده. یک‌جور چمن تازه‌ای پیدا شده که قرار است بیل فاستر امروز ترتیب‌اش را بدهد. چمنی که احتیاجی به کوتاه کردن ندارد. اسم‌اش را نمی‌دانم ولی از یک حدی بلندتر نمی‌شود.”

پدر بزرگ مبهوت به زن‌اش خیره ماند. بعد طی ده ثانیه از جا می‌جهد و خود را به بیرون می‌رساند. پدر بزرگ اول به همه‌ی داستان مشکوک است و به بیل فاستر می‌گوید:

” به نظر من که عین چمن‌های دیگر است. مطمئنی که آدم دغلی صبح اول صبح ترا غافل نکرده و سرت کلاه نگذاشته است؟

بیل فاستر گفت:

“نه، من این چمن را  قبلا در کالیفرنیا دیده بودم که از یک حد معینی بلند‌تر نمی‌شود. اگر در آب و هوای این‌جا دوام آورد، سال بعد دیگر لازم نداریم هفته‌ای یک بار زحمت چمن‌زنی را متحمل بشویم.”

در همین‌جاست که پدربزرگ سخنرانی خودش را شروع می‌کند، همه‌ی آن چیزی که باعث شد من این داستان را از این کتاب برای شما تعریف کنم:

“ایراد نسل شما در همین‌جاست. واقعا خجالت دارد. تو روزنامه‌نگاری. تمام آن‌چه را که در این دنیا درست شده که آدم بچشد و ازشان لذت ببرد می‌خواهی دور بریزی. چرا؟ چون باید در وقت صرفه‌جویی کرد…”

با تحقیر نوک پایی به توده‌ی چمن جدید زد:

آنچه در زندگی ارزش دارد همین لذت‌های کوچک است، نه چیزهای بزرگ. این را موقعی که به سن و سال من رسیدی می‌فهمی. می‌فهمی که گردش پیاده در صبح بهار چقدر به سفری صد کیلومتری در ماشینی سریع رجحان دارد. می‌دانی چرا؟ چون که گردشی است آکنده از طعم‌های مختلف، پر از چیزهایی که دارند رشد می‌کنند. آدم وقت دارد که بگردد و پیدا کند. تو الان چشم‌ات بیشتر دنبال چیزهای بزرگ  و عمده است، که به جای خودش خوب است. ولی به عنوان روزنامه‌نگار، در کنار هندوانه، از دیدن حبه‌ی انگور هم نباید غافل باشی. تو برایت اسکلت آدمیزاد شدید جاذبه دارد و من اثر انگشت را دوست دارم. این‌جور چیزهای کوچک الان به نظرت بی‌خود و پر دردسر می‌رسد که به نظر من یک علت‌اش شاید این باشد که هرگز در زندگی به کارت نیامده و مصرفی برایش نشناخته‌ای. اگر دست تو بود شاید اصلا قانونی وضع می‌کردی که تمام مشاغل و چیزهای کوچک را موقوف کنند. ولی بعدش می بینی که در فاصله‌ی ختم یک کار بزرگ و شروع کار بزرگ دیگر، هیچ کار و مشغله‌ای برایت باقی نمانده و باید به دنبال وسیله‌ای بگردی که سرت را گرم کند. وگرنه دیوانه می‌شوی. به جای این‌جور کارها چرا نمی‌گذاری که طبیعت یک چند تا چیزی نشان‌ات بدهد؟ علف‌زنی و کندن گیاه‌های هرز هم، پسرکم، می‌تواند یک شیوه‌ی زندگی باشد.

ادامه‌ی داستان را می‌توانید در کتاب “ماشین کلیمانجارو”  برگزیده‌ی داستان‌های ری برادبری، ترجمه‌ی پرویز دوایی بخوانید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*