بایگانی دسته: ادبیات

معرفی کتاب: تا روشنایی بنویس!

نوشته‌شده در توسط .

تا روشنایی بنویس! یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی هزارتوی نوشتن انتشارات جهان کتاب است. از این مجموعه پیشتر این‌جا کتاب دیگری را هم معرفی کرده‌ام. احمد اخوت درباره‌ی نام کتابش می‌نویسد: “تا روشنایی بنویس” جمله‌ی چند لایه‌ای است از یوحنای قدیس، شاید به این معنا که تا روشنایی داری بنویس. همچنین یعنی فعلا تا روشن هستی و زوال عقل سراغت نیامده بنویس. کسی از فردایش خبر ندارد. همین‌طور به این معنا هم هست که تا خود روشنایی (صبح) بنویس. پاسخی به آن‌ها که ناتوانی در نوشتن را بهانه‌ی ننوشتن می‌دانند.

اگر نویسنده هر وقت که اراده کند می‌نویسد؟ اصلا چرا می‌نویسید؟ سرچشمه‌‌‌ یا سرخط آرزوهای نوشتن چگونه شکل می‌گیرند، آیا همه چیز از چراغ روشن اتاقی در دوردست یا همین نزدیکی شروع شده است؟ آیا واقعا بر سر راه نویسنده شیاطین متعددی کمین کرده‌اند تا او را فلج کنند و نگذارند به راهش ادامه دهد؟ چرا برخی نوشته‌ها برای همیشه ناتمام می‌مانند؟

در مقاله روشنایی و تاریکی نویسندگی اخوت به دنبال پاسخی برای این پرسش‌هاست وقتی از شب نویسی برخی از نویسندگان می‌گوید یا از شک و تردید‌ها و تاثیر زمان و فضا بر کار نویسنده، یا وقتی ترس و وحشت از قضاوت دیگران را بر کار نویسنده دنبال می‌کند.

شاید این جمله‌های گاستون باشلار فیلسوف فرانسوی در سطرهای پایانی این مقاله را نشود پاسخی علمی به این پرسش‌ها دانست اما به نظر می‌رسد آن‌ها بیشتر به سلیقه‌ی عاشقان نوشتن نزدیکند: این‌جا ما اتاقی داریم از آن خود، به اندازه‌ تنهایی خود نویسنده…قلمی برای نوشتن و مقداری کاغذ. همین و نه چیز دیگر. خوشبخت‌ترین انسان روی زمین است این نویسنده. چه می‌درخشد این اتاق در تاریکی شب!

وحشت از صفحه‌ی سفید مقاله‌‌ای‌ست که با این جمله‌ شروع می‌شود: می‌گفت هر کاری می‌کنم نمی‌توانم بنویسم و در ادامه به این سطرها می‌رسد “دوستم می‌گوید… همین که می‌خواهم بنویسم وقتی چشمم به صفحه‌ی سفید کاغذ می‌افتد وحشتم می‌گیرد…برای دست گرمی روی کاغذ گل و بته و پرنده می‌کشم، شعر می‌نویسم، تمرین خط می‌کنم، شکل می‌کشم اما همه‌ی این‌ها بی‌فایده است قلمم جوهر ندارد. وحشت از صفحه‌ی سفید درباره‌ی چرایی ننوشتن است، یا چرا گاهی نویسنده‌ها هم گرفتار ناتوانی در نوشتن می‌شوند؟ بیشتر بخوانید

آیا آمازون می‌خواهد “نوشتن” را هم مانند “خواندن” تغییر دهد؟

نوشته‌شده در توسط .

در طول تاریخ ۱۷ ساله‌اش آمازون کمک کرد تا شیوه ی فروش کتاب، فرمتی که در آن کتاب‌ها منتشر می‌شدند و همین‌طور نحوه‌ی انتشارشان متحول شود. اکنون به زمانی رسیده‌ایم که آمازون این توانایی را دارد که چگونگی نوشتن را هم مشخص کند.

در اواسط شهریور وقتی آمازون کیندل فایر HD و کیندل Paperwhite را ارائه کرد در کنارش نوع جدیدی از اشتراک کتاب را هم معرفی کرد که آن‌ها را کیندل سریالز نامید. کتاب‌هایی که نه به صورت کامل بلکه بخش بخش منتشر می‌شوند و فصل‌های جدید به طور خودکار و بعد از نوشته شدن یا انتشار بدون هزینه‌ی اضافی به کتاب افزوده می‌شوند.

اگر به گذشته برگردیم چارلز دیکنز محبوبیت گسترده‌اش را بیش از ۱۰۰ سال پیش مدیون سبک مشابهی از همین روش انتشار بود. وقتی او بیشتر کارهایش را به صورت هفتگی منتشر می‌کرد. بزوس در کنفرانس آمازون استنادش در معرفی این قابلیت‌های جدید به او بود، و البته تعدادی از کارهای دیکنز مثل الیور تویست به همین صورت قرار است دوباره در کیندل سریالز منتشر شوند.

مشخص است که دیکنز اینترنت نداشت یا داده‌هایی درباره‌ی این‌که خوانندگان چگونه به هر فصل از کتاب‌هایش واکنش نشان می‌دهند.

بزوس گفت در کیندل سریال نویسندگان می‌توانند واکنش خوانندگان را دنبال کنند و با آن همراه باشند و با در نظر گرفتن آن بخش بعدی کتاب را منتشر کنند.

آمازون همچنین یک فضا و بُرد مشخص برای بحث درباره‌ی هر کیندل سریالز فراهم کرده که متفاوت با بیشتر بُردهای گفتگوی کتاب آن‌ها می‌توانند بر خروجی نهایی اثر تاثیرگذار باشند، و بر خلاف عصر دیکنز هر خواننده‌ای می‌تواند در آن مشارکت داشته باشد.

داستان‌های سریالی برای این فرهنگ جدید کتاب فوق‌العاده‌اند. جایی که نویسندگان به طور مستقیم با خوانندگان وارد تعامل شده و همان‌طور که نل پولاک یک نویسنده‌ که از این قابلیت جدید آمازون برای انتشار داستانش استفاده کرده می‌گوید، کتاب‌ها با سرعتی باور نکردنی به دست خوانندگان می‌رسد که در شکل قدیمی آن برای نویسندگان قابل تصور نبود.

انتشار هر بار یک بخش نویسندگان را قادر می‌سازد که مانند توسعه‌دهندگان اپلیکیشن‌ها تصمیم‌گیری‌شان مبتنی بر فعالیت کاربران باشد. آنالیز داده‌های آماری هم باعث ارتقا در سطحی دیگری می‌شوند. آیا خوانندگان بعد از ورود یک شخصیت خاص به داستان دچار احساس خواب‌آلودگی شده‌اند؟ شاید بهتر باشد نقش او در فصل بعد کم شود. آیا آن‌ها یک ایده‌ی خاص را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته‌اند؟ شاید آن ایده بهتر است دوباره مطرح شود.

از طرفی وضعیت انتشاراتی‌ها با آمازون درباره‌ی داده‌ها چندان هم بهتر از زمان دیکنز نیست، زیرا فقط آمار مربوط به فروش و حق تالیف در اختیارشان گذاشته می‌شود. اما اکنون استارت‌آپ‌های مختلفی هستند که برنامه‌ریزی آنالیز کتاب را انجام داده و در یک مجموعه چشم‌اندازی از نحوه‌ی کاربری خوانندگان بر روی کیندل و دیگر کتاب‌خوان‌ها ارائه می‌کنند.

از جمله‌ی این شرکت‌ها Hiptype است. افزونه‌ی این شرکت به ناشران نشان می‌دهد کجای کتاب خوانندگان علاقه‌شان کم شده، کجا را با علاقه‌ی زیاد خوانده‌اند، و کدام کتاب‌ نمونه‌ی خوبی برای پر فروش شدن است. همچنین Kobo که رقیب آمازون محسوب می‌شود یک امکان آنالیز با قابلیت‌های مانیتور و اندازه‌گیری دارد که به طور مثال امکان تشخیص مکان جغرافیایی خواننده را نیز فراهم می‌کند.

به نوعی می‌توانیم بگوییم که ما در آغاز راه کتاب‌های دیجیتال هستیم، و تغییرات زیادی در راه است. مثل ویژگی‌هایی اجتماعی و صدا که می‌توانند تجربه‌ی خواندن را بیش از پیش متحول کنند. اما آن‌چه خود کتاب‌ها را تغییر خواهد داد در اختیار نویسندگان است، و آمازون با فرمت سریالز جدیدش، در ترکیب با افزایش امکان آنالیز داده‌ها در هر زمینه، به طور بالقوه اسلوب تغییر را به نویسندگان نشان می‌دهد.

کتاب‌هایی که برای محو شدن متولد می‌شوند

نوشته‌شده در توسط .
ویلیام گیبسون

ویلیام گیبسون نویسنده‌ی علمی تخیلی

در سال ۱۹۹۲ ویلیام گیبسون که برای رمان کلاسیک سایبر پانکش Neuromancer مشهور است، اثری به نام Agrippa (کتابی از مرگ) با همکاری هنرمند تصویرگر Dennis Ashbaugh منتشر کرد. کتاب آن‌ها با جوهر حساس به نور انتشار یافت که به مرور زمان و در معرض نور ناپدید می‌شد، گیبسون مجموعه‌‌ای ۳۰۰ سطری از اشعارش را هم بر روی یک فلاپی دیسک نشر داد که فقط یک‌بار قابل خواندن بود (هر چند در نهایت این متن جان سالم به در برد و در اینترنت پخش شد). حالا یک تیم در انستیتو تکنولوژی مریلند رقابتی را برای مهندسی معکوس آغاز کرده‌اند که هدفشان رمزگذاری کتاب‌ برای ناپدید کردن و محو آن است.

از طرفی اگر رمزگذاری دیجیتال تاکنون برای مخفی کردن یک کتاب برای همیشه کافی نبوده و موفقیتی نداشته است، در عوض جوهرها هنوز موفق به انجام این کار هستند. یک ناشر مستقل آرژانتینی Eterna Cadencia به تازگی EL libro que no pude esperar  (کتابی که نمی‌تواند صبر کند) را منتشر کرد. این اثر یک آنتولوژی از نویسندگان جدید است که با جوهری منتشر شده که بعد از دو ماه ناپدید می‌شود. این ناشر می‌گوید کتاب‌ها بردبارند و صبر می‌کنند تا ما آن‌ها را بخوانیم: که برای ما خوب است، نه برای نویسندگان جدیدی که نیازمند توجه هستند. البته بیشتر بازخورد‌های این تجربه منفی بوده‌اند، دست‌کم به خاطر این‌که  پیشنهادی‌ست که چرخشی اساسی در کیفیت کتاب‌های فیزیکی ایجاد می‌کند: که استمرارشان همواره خارج از محدوده‌ی زمانی بوده، در حالی که برای کتاب‌های الکترونیک اغلب ویژگی‌ سبکی و ناپایداری ذکر شده است. حالا استمرار کتاب‌ها یک افسانه به نظر می رسد: کاغدهای اسید دار، آب و هوا، و زمانه‌ای که در آن حوادث دست به دست هم می‌دهند تا میراث‌های ادبی را مبتذل کنند.

اما اگر اینترنت را رسانه‌ی حافظه‌دار در نظر بگیریم، معنای به فراموشی سپردن یک کتاب چیست؟ یکی از امتیازات کتاب‌های الکترونیک در حقیقت ممکن است این باشد که آن‌ها را به آسانی می‌شود از جایی به جای دیگر انتقال داد، پاک کرد، به فراموشی سپرد، همه‌ی آن‌چه باعث می‌شود ما از غرق شدن در باتلاق کتاب‌های بد و سوء سابقه‌شان نجات پیدا کنیم. در واقع ایده‌ی Eerna Cadencia ناشر آرژانتینی هم از همین قرار است. حرکتی تازه برای کشف چیزها و حس‌های نو.

قانون‌های کورت ونه‌گات برای نوشتن

نوشته‌شده در توسط .

کورت ونه‌گات بیشتر از همه با سلاخ‌خانه‌ شماره پنج شناخته شده – توصیه‌های او برای نوشتن از دل حرفه و سبک کاری‌ش یعنی ادبیات داستانی آمده‌اند، و البته کم وبیش می‌شود از آن‌ها در سبک‌های دیگر نوشتن هم استفاده کرد:

 ۱- زمان را کلاً غریب وارانه به کار ببرید، به گونه‌ای که خواننده متوجه نشود اوقاتش چگونه سپری شده‌اند.

۲- به خواننده دست کم یک کارکتر بدهید تا او بتواند هواخواهش بشود.

۳- هر کارکتر باید چیزی بخواهد، حتی اگر آن فقط یک لیوان آب است.

۴- همه‌ی جمله‌ها باید یکی از این دو کارکرد را داشته باشند – کارکتر را مشخص‌تر کنند یا ماجرا را پیش ببرند.

۵- از همان شروع تا جایی که ممکن است نقطه‌ی پایان را درنظر بگیرید.

۶- سادیستی باشید. مهم نیست که کارکتر شما چقدر بی‌گناه و محبوب شده است – بدترین اتفاقات را برایش رقم بزنید. از این طریق  – خواننده ممکن است آن‌چه را که می‌تواند باعثش بشود ببیند.

۷- برای خوشنود کردن فقط یک نفر بنویسید. اگر پنجره‌ای باز کردید و خواستید عشقتان را به کل جهان نشان دهید، حرف‌تان و داستان‌تان ذات الریه خواهد گرفت.

۸- تا جایی که می‌توانید به خواننده بیشتر و سریع‌تر اطلاعات بدهید. برای نگه داشتن تعلیق، خواننده باید نسبت به آن‌چه در حال اتفاق افتادن است و از مکان و چرایی آن آگاه باشد، به این طریق آن‌ها خودشان می‌توانند داستان را تمام کنند. باید کاری بکنید که خواننده در صفحات آخر سوسک‌‌ها را هم ببلعد.

قانون‌‌های جورج اورول برای نوشتن

نوشته‌شده در توسط .

۱- هرگز از استعاره، تشبیه یا دیگر شکل‌های بیانی که عادت کرده‌اید در مطبوعات ببینید استفاده نکنید.

۲- هرگز از یک لغت بلند در جایی که کلمه‌ای کوتاه‌تر برای آن هست استفاده نکنید.

۳- اگر امکان حذف کلمه‌ای را دارید، همیشه این کار را انجام دهید.

۴- هرگز از شکل مفعولی استفاده نکنید، در حالی که می‌توانید صورت فاعلی آن را به کار بگیرید.

۵- هرگز از یک عبارت خارجی استفاده نکنید، کلمه‌ی‌ای علمی یا اصطلاحی تخصصی، اگر شما می‌توانید به معادل آن در زبان روزمره‌ انگلیسی (فارسی) فکر کنید.

۶- همه‌ی این قوانین را زیر پا بگذارید پیش از آن‌که حرفی بزنید که به صراحت غیر متمدنانه باشد.

در توضیح قانون ششم باید گفت که اورول معتقد است – این اصول را زمانی که شما به دنبال یک شیوه‌ی بیانی مناسب‌تر هستید می‌شود نادیده گرفت، او در مقاله‌ی” زبان انگلیسی و سیاست” این موضوع را بیان می‌کند که نویسنده نباید زمینه‌ی فریب خواننده را فراهم کند.

پدر بزرگ ماشین کلیمانجارو

نوشته‌شده در توسط .

داستان‌های “ماشین کلیمانجارو” را ری برابری نوشته، کتاب برگزیده‌ای از کارهای اوست، و بیشتر داستان‌ها فضایی فانتزی و شاعرانه‌ دارند به جز یک دو داستان که سبک اصلی ری‌ برادبری یعنی علمی تخیلی در آن‌ها پر رنگ‌تر است.

داستان “پدر بزرگ” یکی از همین داستان‌هاست که بیشتر یک حال وهوای شاعرانه دارد. اول تابستان است و پدر بزرگ با صدای ماشین چمن زنی که برای او وجدآور است از خواب بیدار می‌شود، چند لحظه بعد خود را به طبقه‌ی پایین رسانده و رو به همسرش می‌گوید: “گوش بده! صدای این ماشین یک‌جوری به آدم خاطرجمعی می‌دهد.”

اما همین‌جاست که با خبری که مادر بزرگ به او می‌دهد دنیای پدر بزرگ زیر و رو می‌شود: “عمر ماشین چمن‌زنی دیگر به سر رسیده. یک‌جور چمن تازه‌ای پیدا شده که قرار است بیل فاستر امروز ترتیب‌اش را بدهد. چمنی که احتیاجی به کوتاه کردن ندارد. اسم‌اش را نمی‌دانم ولی از یک حدی بلندتر نمی‌شود.”

پدر بزرگ مبهوت به زن‌اش خیره ماند. بعد طی ده ثانیه از جا می‌جهد و خود را به بیرون می‌رساند. پدر بزرگ اول به همه‌ی داستان مشکوک است و به بیل فاستر می‌گوید:

” به نظر من که عین چمن‌های دیگر است. مطمئنی که آدم دغلی صبح اول صبح ترا غافل نکرده و سرت کلاه نگذاشته است؟

بیل فاستر گفت:

“نه، من این چمن را  قبلا در کالیفرنیا دیده بودم که از یک حد معینی بلند‌تر نمی‌شود. اگر در آب و هوای این‌جا دوام آورد، سال بعد دیگر لازم نداریم هفته‌ای یک بار زحمت چمن‌زنی را متحمل بشویم.”

در همین‌جاست که پدربزرگ سخنرانی خودش را شروع می‌کند، همه‌ی آن چیزی که باعث شد من این داستان را از این کتاب برای شما تعریف کنم:

“ایراد نسل شما در همین‌جاست. واقعا خجالت دارد. تو روزنامه‌نگاری. تمام آن‌چه را که در این دنیا درست شده که آدم بچشد و ازشان لذت ببرد می‌خواهی دور بریزی. چرا؟ چون باید در وقت صرفه‌جویی کرد…”

با تحقیر نوک پایی به توده‌ی چمن جدید زد:

آنچه در زندگی ارزش دارد همین لذت‌های کوچک است، نه چیزهای بزرگ. این را موقعی که به سن و سال من رسیدی می‌فهمی. می‌فهمی که گردش پیاده در صبح بهار چقدر به سفری صد کیلومتری در ماشینی سریع رجحان دارد. می‌دانی چرا؟ چون که گردشی است آکنده از طعم‌های مختلف، پر از چیزهایی که دارند رشد می‌کنند. آدم وقت دارد که بگردد و پیدا کند. تو الان چشم‌ات بیشتر دنبال چیزهای بزرگ  و عمده است، که به جای خودش خوب است. ولی به عنوان روزنامه‌نگار، در کنار هندوانه، از دیدن حبه‌ی انگور هم نباید غافل باشی. تو برایت اسکلت آدمیزاد شدید جاذبه دارد و من اثر انگشت را دوست دارم. این‌جور چیزهای کوچک الان به نظرت بی‌خود و پر دردسر می‌رسد که به نظر من یک علت‌اش شاید این باشد که هرگز در زندگی به کارت نیامده و مصرفی برایش نشناخته‌ای. اگر دست تو بود شاید اصلا قانونی وضع می‌کردی که تمام مشاغل و چیزهای کوچک را موقوف کنند. ولی بعدش می بینی که در فاصله‌ی ختم یک کار بزرگ و شروع کار بزرگ دیگر، هیچ کار و مشغله‌ای برایت باقی نمانده و باید به دنبال وسیله‌ای بگردی که سرت را گرم کند. وگرنه دیوانه می‌شوی. به جای این‌جور کارها چرا نمی‌گذاری که طبیعت یک چند تا چیزی نشان‌ات بدهد؟ علف‌زنی و کندن گیاه‌های هرز هم، پسرکم، می‌تواند یک شیوه‌ی زندگی باشد.

ادامه‌ی داستان را می‌توانید در کتاب “ماشین کلیمانجارو”  برگزیده‌ی داستان‌های ری برادبری، ترجمه‌ی پرویز دوایی بخوانید.

معرفی کتاب: ذِن در هنر نویسندگی

نوشته‌شده در توسط .

در گذشته شاید خود نوشتن و نویسندگی موضوعی رازآمیز بود، در این بین شاید بیشتر نویسندگان هم چه در رفتار و چه در نوشته‌هایشان به همین رازآمیزی دامن می‌زدند، پس عجیب نبود که در کنار سرگذشت متفاوت و گاهی اغراق‌آمیز زندگی خصوصی خیلی از نویسندگان، خود نوشتن هم  موضوعی غریب و تکرار نشدنی جلوه داده می‌شد یا این‌گونه به نظر می‌رسید.

اما کتاب ذن درهنر نویسندگی ری برادبری با دیدی متفاوت نوشته شده، همانطور که از یک نویسنده‌ی امروزی انتظار می‌رود. کتاب او به نوعی راز زدایی از هنر نویسندگی‌ست، و برای این کار او از همه‌ی تجربه‌ و آگاهیش به موضوع بهره می‌برد تا روایتی ساده، اما شگفت‌انگیز درباره نویسنده و خود نوشتن خلق کند.

برادبری در ایران بخاطر سبک کارهایش که بیشتر در فضاهای علمی – تخیلی است، هیچوقت نویسنده‌ا‌ی چندان محبوب به شمار نیامده، در واقع این سبک از رمان و داستان در بین خواننده‌های جدی ادبیات در ایران هیچوقت چندان توجهی را به خودش جلب نکرد.

 در حالی که می‌شود نوشته‌های نویسنگان این سبک ادبی را با کمی اغراق حتی راهنمای خیلی از پیشرفت‌های تکنولوژی به حساب آورد، تخیلات فانتزی ژول ورن در قرن نوزدهم، یا آثار اچ.جی ولز، آسیموف و آرتور سی کلارک از این‌گونه‌اند، که بخش قابل توجهی از شگفت‌انگیزی ماجراهایشان امروز در لابه‌لای صفحات روزمره‌ی زندگی ما به امری عادی بدل شده‌اند.

در این کتاب برادبری از خودش شروع می‌کند از خاطراتش از خوانده‌هایش و شما هم کم کم درگیرش می‌شوید، کلماتش تکثیر می‌شوند تا شما هم در آن حل شوید: کجا می‌شود ایده‌های نوشتن را کشف کرد؟ چرا به  نیروی‌های طبیعی خودمان بی‌توجهیم، و صداهایی را که دوست داریم بشنویم پنهان می‌کنیم، تا مثلا همرنگ جماعت بشویم؟، غافل از این‌که همان‌ها نیروهای نجات‌بخش ما هستند و به این ترتیب چه طعم‌های خوشی را که در زندگی گم نمی‌کنیم، و چه آرزوهایی را که برباد نمی‌دهیم. برادبری از وسوسه‌ی نوشتن به چرایی نوشتن می‌رسد و از چرایی نوشتن به خود زندگی:

نوشتن به ما چه یاد می‌دهد؟

قبل از هر چیز به ما خاطرنشان می‌سازد که زنده‌ایم.

زنده بودن حق طبیعی نیست. امتیاز و موهبت است. هنگامی که به ما زندگی اعطا شد باید حق زیستن را کسب کنیم. زندگی از ما پاداش و عوض نمی‌طلبد، چون که به ما تحرک و سرزندگی  بخشیده است…

پس اگر هنر ما، بر خلاف آرزویمان، نمی‌تواند ما را در برابر جنگ و محرومیت و غبطه و حرص و پیری و مرگ حفظ کند و از چنگ آن‌ها برهاند، می‌تواند در میان همه‌ی آن‌ها به ما توان مجدد ببخشد و جانمان را جوان کند.

ننوشتن برای خیلی از ماها یعنی مردن.

کتاب ذن درهنر نویسندگی با ترجمه و قلم شیوای پرویز دوایی منتشر شده، یک کتاب ۱۰۹ صفحه‌ای از نویسنده‌ای  که عاشق پر و بال دادن به تخیلات وخاطرات‌اش است، و عاشق نوشتن و زندگی کردن با نوشتن.

موراکامی: نباید به خاطره‌ی قربانیان هیروشیما خیانت می‌کردیم

نوشته‌شده در توسط .

 

بیشتر چهره‌های معروف هنری ژاپن در سه ماه گذشته عقایدشان را درباره‌ی فاجعه‌ای که در یازدهم مارچ رخ داد بیان کردند. انتقاد از وابستگی ژاپن به انرژی هسته‌ای در این بحث‌ها بارها تکرار شد. اما در این بین جای یک نفر کماکان خالی بود، یعنی معروف‌ترین نویسنده‌ی حال حاضر کشور: هاروکی موراکامی.
موروکامی اواخر پنج‌شنبه شب در بارسلون اسپانیا بود تا جایزه‌ای بین‌المللی را بگیرد ، این جایزه برای افرادی‌ست که فعالیت‌های آن‌ها باعث کمک به “رشد فرهنگ، علم و ارزش‌های انسانی در سراسر جهان” می‌شود.
او بعد از گرفتن جایزه‌، در سخنرانی مراسم کاملا رک و راست عقایدش را شرح می‌دهد، و از فاجعه‌ی هسته‌ای فوکوشیما به عنوان دومین انفجار فاجعه‌‌باری یاد می‌کند که بعد از بمباران اتمی ژاپن در جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد. در حالی که معتقد است این انفجار را خودمان به خودمان تحمیل کریم، اتفاقی که هرگز نباید دوباره برای ژاپن تکرار می‌شد.
حادثه در نیروگاه هسته‌ای فوکوشیما دومین تجربه خسارت‌بار بزرگی است که مردم ژاپن آن را تجربه‌ می‌کنند، موروکامی می‌گوید این‌بار بمبی درکار نبود که بر سرمان فرود آید بلکه اشتباهی بود که خودمان با دست خودمان مرتکب آن شدیم.
موروکامی که جایزه‌اش را به بنیاد امدادی توهوکو تقدیم می‌کند، از یک تروما و زخمی یاد می‌کند که در تجربه‌ی تاریخی ژاپن وجود داشت، اما نادیده گرفته شد، موروکامی می‌گوید ژاپن نباید هیچوقت به سراغ انرژی هسته‌ای می‌رفت.
او معتقد است اگر حالا هم فکر کنیم که انرژی هسته‌ای به حاشیه رانده شده، خیالاتی شده‌ایم.
یک هفته بعد از فاجعه بود که دیگر نویسنده مطرح ژاپن کنزابورو اوئه برنده‌ی جایزه‌ی ادبی نوبل در مصاحبه با لوموند فرانسه گفت: ما نباید به خاطره‌ی قربانیان هیروشیما خیانت می‌کردیم.، حالا ما باید با عواقب استفاده از تکنولوژی هسته‌ای روبرو شویم. مردم ژاپن، آن‌هایی که به این آتش سوخته‌اند، نباید هیچوقت به فکر استفاده از انرژی هسته‌ای برای بهره‌برداری صنعتی باشند.
آن‌ها نباید برای پیشرفت اقتصادی دست به دامن “شیوه‌ای” می‌شدند که باعث تراژدی هیروشیما شده بود.
از موضوع انرژی هسته‌ای و انتقادات موروکامی در سخنرانی‌ش که بگذریم، او اعقادش به مردم ژاپن را تکرار می‌کند به توانایی آن‌ها برای بازگشت به زندگی در سایه‌ی بلاهای طبیعی به قدرت آن‌ها برای بازسازی خرابی‌ها و تولد دوباره‌شان.
او می‌گوید ما نباید از رویاهامان بترسیم، ما باید با رویاهمان زندگی کنیم. چرا که آن‌ها هستند که باعث می‌شوند ما گام‌های جسورانه‌تری به جلو برداریم.

آقای نویسنده: هاروکی موراکامی

نوشته‌شده در توسط .

۱- “سامرست موام زمانی گفته بود که در پس هر اصلاح صورت، فلسفه‌ای نهفته است. از این بهتر چه می‌توان گفت. مهم نیست که عمل چه اندازه عادی و پیش پاافتاده به‌نظر بیاید بلکه فقط کافی است آن را در زمانی طولانی انجام دهید تا عاقبت به صورت عملی تفکرانگیز و حتا تأمل‌برانگیز در آید.”
۲- موراکامی از این نقل قول برای توجیه نوشتن کتابی درباره‌ی دویدن استفاده می‌کند، دویدن، دویدن و دویدن. اما من و موراکامی کجا به هم رسیدیم قطعا در یک مسابقه ماراتن نبود، هر چند دونده بودن او علاقه‌ی من به خواندن کارهایش را بیشتر کرد، می‌دانستم که خیلی با فضای کارهای نویسنده‌های ژاپنی حال نمی‌کنم، قبل از این فقط ایشی‌گورو با بازمانده روز غافلگیرم کرده بود و هنوز هم برایم از بهترین‌هاست، که البته به سختی می‌شود ایشی‌گورو را یک نویسنده ژاپنی به حساب آورد و بازمانده روز هم بیشتر یک رمان انگلیسی است تا شرقی.
۳- اصلا بعضی روزها برای کتاب نخواندن درست شده‌اند، و درست در یکی از همین روزها بود که تصمیم گرفتم سراغ آقای موراکامی بروم،شاید به‌خاطر یک مکانیسم دفاعی معکوس، البته اگر چنین چیزی وجود داشته باشد. به هر حال در همان روزها ساعت‌هایی بودند یا هستند که فقط شنا کردن دردنیای یک متن جادویی می‌تواند رویاهایت را تا مرز جنون پیش ببرند، مثل ایده حرف زدن با گربه‌ها در “کافکا در کرانه”، یعنی همان چیزی که احتیاج داشتم، یک جور تکثیر دیوانگی در واقعیت یک زندگی سورئالیستی.

۴- موروکامی خوانیم با کتاب “از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم شروع شد” تجربه‌ی متفاوت نویسنده در این کتاب همان چیزی‌ست که ایده‌ی Lifestyleهای متفاوت را به خواننده می‌دهد، موروکامی تغییر می‌کند، موروکامی، نویسنده و دونده می‌شود تا خواننده بیشتر روی تجربه‌های خودش مکث کند، کتاب شاید فوق‌العاده نباشد، اما خیلی ساده خود موروکامیست مثل این سطرها:

“… من با درخواست دیگران به ورزش دو رو نیاورده‌ام، همان‌طور که با درخواست دیگران رمان نویس نشده‌ام. روزی، به صورت کاملا غیر منتظره، دلم خواست رمانی بنویسم و روزی دیگر، به صورت کاملا غیر منتظره، به دویدن رو آوردم – صرفا به‌خاطر آن‌که دلم می‌خواست.”

۵- اما کتاب “کافکا در کرانه” بود که من را شیفته موراکامی کرد، در واقع این یادداشت قرار بود درباره‌ی این کتاب و معرفی آن باشد، که نیست و نشد، چون هنوز راهی برای بیان لذتی که از خواندنش بردم پیدا نکرده‌ام.

معرفی کتاب: ببر سفید

نوشته‌شده در توسط .

کتاب ببر سفید را به تازگی خواندم اما اگر بگویم داستان کتاب از چند ماه پیش برایم شروع شده بود چندان هم عجیب نیست، دلیلش برای خودم مثلا همین یادداشت‌ از نوشته‌های سفر به هند است. اما کتاب:


در پانزدهم اوت ۱۹۴۷- روزی که انگلیسی‌ها رفتند – در قفس‌ها باز شده بود؛ و حیوانات به جان هم افتاده و همدیگر را تکه پاره کرده بودند و قانون جنگل جای قانون باغ وحش را گرفته بود. آنها که از همه درنده‌تر و گرسنه‌تر بودند بقیه را خورده بودند و شکم‌شان بزرگ شده بود. حالا همین اهمیت داشت، اندازه شکم. مهم نبود زن هستید یا مسلمانید یا نجس: هر کس شکم داشت، می‌توانست به مدارج بالا برسد… پدر من شکم مقاومت کردن نداشت. برای همین آن‌طور سقوط کرده و در لجن فرو رفته بود، در حد ریشکاران. برای همین است که تقدیر چاقی و خنده‌رویی و پوست خامه‌ای را از چنگ من در آورده‌اند. دردسرتان ندهم – در روزگار قدیم هزار کاست و تقدیر مختلف در هندوستان وجود داشته. این روزها دو کاست بیشتر نداریم: شکم گنده‌ها و شکم کوچک‌ها.
و فقط دو تقدیر: خوردن – یا خورده شدن.

چینن جمله‌هایی در یک رمان ممکن است شما را به یاد ادبیات متعهد یا رمان‌های چپ‌گرایانه‌ی قرن گذشته بیاندازد، اما در واقع با یک رمان جدید روبرو هستیم، کتابی که برنده‌ی جایزه‌ی بوکر ۲۰۰۸ است. ببر سفید را آراویند آدیگا نویسنده‌ی هندی نوشته و به نظر من بیشتر یک‌جور شورش است علیه همه‌ی دروغ‌هایی که حالا به حقایقی درباره‌ی هند تبدیل شده‌اند یا واقعیت‌هایی که با سیاه‌کاری و دروغ رنگ دیگری به خود گرفته‌اند.

آدیگا سعی نکرده یک کتاب روشنفکری بنوسید، برای همین داستان کتاب همانقدر جذاب و گیراست که تلخی روایتش از زشتی‌های زندگی هندی در هند امروز تلخند. در واقع سطرهای شعارگونه‌ی کتاب در متن داستان بخشی از لحن راویست که شخصیت کلبی مسلک او را نمایان می‌کنند، یک جهان سومی تمام عیار که برای برنده شدن دست به هر کاری می‌زند. بالرام شخصیت اصلی رمان یک راننده‌ی معمولی هندی است نه یک روشنفکر یا انقلابی، وقتی شعاری حرف می‌زند نمی‌خواهد انقلاب کند، همانقدر که شورش او بر علیه وضع موجود نه یک عمل انقلابی که فقط یک حرکت فرصت‌طلبانه برای نجات از زندگی فلاکت باری است که به حکم تقدیر نصیبش شده است.

داستان آدیگا به نوعی روایتی در ستایش غرایز انسان‌هاست، غرایزی که اسیر فرهنگ نامعقول و مرده‌ای شده‌اند که میراث یک تمدن قدیمی اما بیمار است، فرهنگی که هر روز مناسبات استعماری را درون خود باز تولید می‌کند، البته این‌بار نه بوسیله‌ی انگلیسی‌ها یا یک نیروی خارجی دیگر بلکه توسط خود هندی‌ها، و از همین جاست که تلخی ماجرا بیشتر می‌شود:

می‌دانید خیابان جی. بی. در دهلی کهنه است و باید به موضوعی درباره‌ی این منطقه اشاره کنم. آقای نخست‌ وزیر، یادتان باشد که دهلی پایتخت یک کشور نیست، پایتخت دو کشور است – دو هندوستان. نور و ظلمت هر دو در دهلی جریان دارند. گورگائون که آقای آشوک در آن زندگی می‌کرد، منتهی‌الیه روشن و مدرن شهر است و این‌جا، دهلی کهنه، منتهی‌الیه دیگر آن است. پُر از چیزهایی است که دنیای مدرن به فراموشی سپرده – ریشکاها، عمارت‌های سنگی قدیمی، مسلمان‌‌ها.

کتاب را هنوز تمام نکرده بودم که این سخنرانی رامین جهانبگلو منتشر شد “آیا هند کشوری مدرن است؟” البته تا حدود زیادی با نگاهی متفاوت از رمان آدیگا، در واقع نگاه جهانبگلو بیشتر به هند “نورانی” ا‌ست، هند به عنوان بزرگترین دموکراسی دنیا، هند عدم خشونت، هند سکولار با یک اقتصاد رو به پیشرفت، اما چشم آراویند آدیگا به هند “ظلمت” است به انتخابات‌های دروغین و رأی‌هایی که خرید و فروش می‌شوند به تداوم بی‌سوادی، زندگی مبتنی بر کاست و طبقات که همچنان وجود دارد، و میلیون‌ها انسانی که گرسنه و بدبخت اسیر دست سیاست‌مدارهای فاسد می‌شوند. در هند آدیگا رویاهای دنیای سرمایه‌داری فقط به فساد، فقر و بدبختی بیشتر منتهی می‌شوند. در ببر سفید او خبری از عدم خشونت گاندی یا زیبایی‌های معنوی هند نیست چیزهایی که شاید خنده‌دار هم به نظر برسند:

می‌دانید آقای نخست وزیر، هر روز هزاران خارجی با هواپیما به کشور من می‌آیند تا دل‌شان به نور معرفت روشن شود. به کوه‌های هیمالیا یا بنارس یا بوده‌گایا می‌روند. در حالت‌های عجیب و غریب یوگا قرار می‌گیرند، حشیش می‌کشند، با یکی دو تا سالک روی هم می ریزند و خیال می‌کنند نور معرفت بر دل‌شان می‌تابد. هِه هِه!

بالرام یک شورشی به سبک خودش است یا می‌شود. او خوب می‌داند زورش نه به ارباب‌ها می‌رسد نه به قانون نه فرهنگ ظلم پذیر و نه حتا به خانواده‌ی خودش، پس فقط سعی می‌کند این موقعیت را تغییر دهد، او تصمیم می‌گیرد به یکی از ارباب‌ها تبدیل شود یا به زبان سرمایه‌دارنه به یک ارباب کار‌آفرین تا تقدیر خودش را عوض کند و خورده نشود. هر چند او شبیه هر چه بود یا هر چه شد، هیچ وقت شبیه یک ببر سفید نبود.

  • مشخصات کتاب:

عنوان: ببر سفید
نویسنده: آراویند آدیگا
ترجمه‌ی: مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر ۱۳۸۹