بایگانی دسته: کتاب

معرفی کتاب: قواعد مباحثه

نوشته‌شده در توسط .

کم و بیش همه‌ی ما دوستی‌هایی را به یاد می‌آوریم که بخاطر یک بحث کم رنگ شده یا کاملا از دست رفته‌‌اند. بعدا است که آدم‌ها به این فکر می‌افتند که شاید اصلا موضوع ارزش این حرف‌ها و دلخوری‌ها را نداشته، یا مثلا می‌گویند کاشکی آن بحث به شکل دیگری پیش رفته بود که هم به نتیجه می‌رسید و هم ما و دوست‌مان ازدست یکدیگر دلخور نمی‌شدیم. اما این اتفاق‌ها هر روز می‌افتد و دوستی‌های زیادی در آتش بحث‌ها خاکستر می‌شوند، در حالی که اگر فرصتی برای مرور خیلی از این جدال‌ها پیش بیاید – به سادگی می‌توان متوجه شد که مسئله فقط اختلاف عقیده‌ی عمیق یا تفاوت دیدگاه فکری بین دو نفر نیست – در واقع خیلی وقت‌ها این آشنا نبودن یا تن ندادن به قواعد و اصولی برای بحث کردن است که فاصله‌ها را دورتر از آن‌چه واقعا هست یا بوده‌اند نشان می‌دهد.

a rulebook for argumentsیک راه ساده برای دوری از این اتفاق‌ها، آن هم در جامعه‌ای که کمتر روزی پیش می‌آید که در آن تب یک موضوع برای بحث داغ نباشد، کنارگیری از همه‌ی بحث‌هاست – راهی که شاید در گذشته ساده‌تر بود، اما حالا و با گسترش شبکه‌های اجتماعی و امکانی که ابزارهای رسانه‌های اجتماعی در اختیار کاربران قرار می‌دهند، بحث‌گریزی هم کار ساده‌ای نیست. آن هم در حالی که بخشی از ماهیت رسانه‌های اجتماعی در دامن زدن به همین بیان عقاید و بحث‌ها تعریف می‌شود، روندی که قرار است انبوه توده‌های رسانه‌های جمعی را تبدیل به انسان‌هایی با هویت‌های مشخص کند.

اما یک روش دیگر هم هست، یعنی آموختن راه درست و اصولی بحث کردن. کتاب قواعد مباحثه از این نظر یک راهنماست. یک کتاب کوچک و جمع و جور ۱۳۱ صفحه‌ای با زبانی ساده و روشن که می‌تواند به ما در آشنا شدن با روش “بحث کردن” درست کمک کند، بحث کردن و نه وارد “مشاجره” یا زد و خورد لفظی شدن.

در مقدمه کتاب آنتونی وستون می‌نویسد: در این کتاب “بحث کردن” یعنی آوردن دلایل یا شواهد در تایید یک نتیجه. در چنین شرایطی بحث کردن تنها بیان دیدگاه‌های مشخص یا فقط یک مشاجره نیست. بحث کردن تلاشی برای تایید دیدگاه‌هایی خاص از طریق استدلال کردن است؛ و بحث کردن در این معنا نه بیهوده، که در واقع ضروری است.

کتاب ده فصل دارد، که در فصل‌های اول تا ششم نویسنده درباره‌ی چگونگی ترتیب دادن و ارزیابی بحث‌های کوتاه صحبت می‌کند. عنوان فصل اول کتاب “چگونه یک بحث کوتاه ترتیب دهیم” است که بخش‌های فرعی زیر را در خود دارد:

۱-    فرضیات را از نتیجه تمییز دهید

۲-    ایده‌های خود را به شکل منظم بیان کنید

۳-    با فرض موثق شروع کنید

۴-    زبان صریح، دقیق و انضمامی به کار بگیرید

۵-    از گفتار جهت‌دار بپرهیزید

۶-    از واژه‌های یک‌دست استفاده کنید

۷-    هر واژه را فقط در یک معنی به‌ کار ببرید

a rulebook for arguments 1کتاب در فصل‌های ۷، ۸ و ۹ به مقالات مباحثه‌ای می‌پردازد. فصل ۷ درباره‌ی گام نخست است: یعنی بررسی موضوع. فصل ۸ چکیده‌ای از نکات اصلی یک مقاله‌ی مباحثه‌ای را به دست می‌دهد. در فصل ۹ قواعدی خصوصا در مورد نوشتن مقاله معرفی می‌شود. اما فصل آخر یعنی فصل ۱۰ درباره‌ی مغالطات است، یعنی اشتباه‌هایی که در بحث مرتکب می‌شویم. این فصل خلاصه‌ای از اشتباه‌های رایج که در سایربخش‌های کتاب طرح شده‌اند، ارائه می‌دهد و با نمایه‌ای از اشتباه‌های موجود در استدلال کردن به پایان می‌رسد؛ اشتباه‌هایی که ممکن است هر کسی را به راحتی دچارخطا کنند و به همین دلیل بسیار متداول‌اند و حتی نام‌گذاری هم شده‌اند. مواردی مانند:

جلب ترحم: یعنی با استفاده از جلب ترحم، به جای استدلال، برای بهبود وضعی بکوشیم.

مانند: می‌دانم که در هیچ کدام از امتحان‌ها نمره نیاورده‌ام، ولی اگر این درس را نگذرانم، مجبورم تابستان دوباره آن را بردارم. به من نمره‌ی قبولی بدهید!

یا موارد و عنوان‌های دیگری که در این بخش کتاب به آن‌ها اشاره می‌شود مثل:

عوام‌ فریبی، مصادره به مطلوب، یا شخص ستیزی

همان‌طور که وستون می‌گوید، بحث کردن از آن رو ضروری است که از طریق آن می‌توان پی برد کدام دیدگاه‌ها از دیدگاه‌های دیگر بهترند. همه‌ی دیدگاه‌ها یکسان نیستند. برخی نتایج را می‌توان با دلایل خوب تایید کرد، ولی برای برخی شواهد ضعیف‌تری در اختیار داریم. ولی ما اغلب این دو را از یکدیگر تشخیص نمی‌دهیم. برای رسیدن به نتایج مختلف باید استدلال‌های متفاوتی داشته باشیم و سپس این استدلال‌ها را ارزیابی کنیم تامشخص شود که به چه میزان قانع کننده‌اند.

بحث کردن در این معنا، وسیله‌ای برای تحقیق و جستجوست، و کتاب قواعد مباحثه در این راه یک راهنمای مفید است.

  • مشخصات کتاب:

نام: قواعد مباحثه

نویسنده:آنتونی وستون

مترجم: نصراله مرادیانی

انتشارات قطره ۱۳۹۱

ذنِ استیو جابز

نوشته‌شده در توسط .

zen-steve-jobs

ذنِ استیو جابز نام رمانی گرافیکی درباره‌ی زندگی استیو جابز است که مجله Forbes  با همکاری یک مؤسسه گرافیکی به نام JESS3 از بهار ۲۰۱۱ نوشتن آن را آغاز کردند. تمرکز داستان بر دهه‌‌ای از زندگی جابز گذاشته شده که او در “تبعید” از اپل‌ی که خود مؤسسش بود سپری می‌کند. نویسنده کتاب Caleb Melby از گزارشگران Forbes است، و طرح‌های گرافیکی توسط JESS3 تهیه شده‌اند. داستان به رابطه‌ی الهام‌بخش تاریخی ۳۰ ساله بین جابز و یکی از تاثیرگذارترین آدم‌های زندگیش یعنی یک راهب ذن بودایی به نام کوبون چینو اوتوگاوا (Kobun Chino Otogawa) می‌پردازد، کسی که در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ از ژاپن به آمریکا مهاجرت کرد. کوبون هم مانند جابز یک فرد مبتکر است که به قوانین بی توجه بود و علاقه‌ی زیادی به هنر و طراحی داشت. خیلی زود رابطه‌ی آن‌ها از یک رابطه‌ی معلم و شاگردی به رابطه‌ای بیش از یک دوستی بدل شد. رابطه‌ای که شاید بدون آن موفقیت‌های پایدار آینده‌ی اپل بدست آمدنی نبود. کتاب ذنِ استیو جابز در ژانویه ۲۰۱۲ توسط انتشارات Wiley منتشر شد و از آن زمان تاکنون به ۱۵ زبان ترجمه شده است.

کتاب‌خوانی الکترونیک در چند نما

نوشته‌شده در توسط .

-kindle

 آمازون و بازار کتاب‌های دست دوم الکترونیک

آمازون از مدت‌ها پیش نشان داده که علاقه‌مند است بازار کتاب‌های الکترونیک را تا حد ممکن در انحصار خودش نگه دارد. حالا آن‌ها با در اختیار گرفتن امتیاز یک پتنت به بدنبال آن هستند تا زندگی بعد از فروش کتاب‌ها را هم در دست بگیرند.

کتاب‌های دست دوم و کهنه و قدیمی همیشه برای دوست‌داران کتاب جذابیت‌های پنهان خودشان را داشته‌اند، چاپ اول کتابی که آن را کتاب زندگی‌تان می‌دانید، کتابی که آنقدر به آن علاقه دارید که حاضرید نسخه‌های مختلفی از آن را داشته باشید. کتابی که شاید یک چاپ بیشتر از آن موجود نباشد و یا کیفیت برخی چاپ‌‌های قدیمی که به هر دلیل ممکن است اغوا کننده‌تر از یک نسخه‌ی نو از همان کتاب باشند، یا خرید کتاب‌های دست دومی که هزینه‌ی کمتری را به شما تحمیل می‌کنند. نایاب بودن یا تمام شدن چاپ یک کتاب هم می‌تواند از دلایل دیگری باشد که شما یک کتاب دست دوم را به یک کتاب نو ترجیح دهید. اما در مورد کتاب‌های الکترونیک چطور؟ نه خبری از تفاوت در کاغذ و چاپ کتاب هست و نه می‌شود به نوستالژی زندگی فیزیکی آن‌ها فکر کرد. نسخه‌ای از کتاب در دستگاه شماست که با هزاران نسخه‌ی دیگر آن هیچ تفاوتی ندارد. با این وجود حالا آمازون برای همین نسخه‌ی دست دوم کتاب شما هم برنامه دارد. آن‌طور که تک‌کرانچ می‌نویسد آمازون قصد دارد این امکان را به خریداران کتاب بدهد تا هر زمان که دیگر نیازی به کتابی نداشتند آن را از طریق سایت آمازون به دیگران بفروشند. پیش از این دارندگان کتاب این امکان را داشتند تا کتابی را به دوست‌شان قرض بدهند و بدنبال آن کتاب از روی دستگاه خودشان ناپدید می‌شد. جالب‌تر این‌‌که یک استارت‌آپ به نام ReDigi از حدود یک سال و نیم پیش فعالیت در این زمینه را آغاز کرده و اشاره می‌کند که روشش برای این جا به جایی و فروش با آن‌چه آمازون می‌خواهد انجام بدهد متفاوت و حتی از نظر خودشان شاید اصیل‌تر هم هست. زیرا در روش آن‌ها یک نسخه کپی از کتاب نیست که به دستگاه دوم منتقل می‌شود، بلکه خود نسخه اصلی است که از روی دستگاه اول برداشته شده و به سرور آن‌ها منتقل و در نهایت به دستگاه مشتری بعدی می‌رود. اما در مورد کتاب‌های الکترونیکی نمی‌شود چندان به چنین اصالت‌هایی دلخوش بود و شاید از همین حالا بشود حدس زد که این استارت‌آپ شانس چندانی برای رقابت با آمازون نداشته باشد.

 کتاب‌خوان‌ها در مقابل تبلت‌ها

کتاب‌خوان‌های الکترونیکی مدت زیادی نیست که متولد شده‌اند اما به همین زودی زمزمه‌هایی درباره‌ی پایان عمر آن‌ها به گوش می‌رسد. در واقع با رونق گرفتن بازار تبلت‌ها به نظر می‌رسد بیشتر افراد ترجیح می‌دهند با کمی پول بیشتر یک گجت همه کاره داشته باشند تا وسیله‌ای که فقط برای کتابخوانی می‌شود از آن استفاده کرد. شاید از همین روست که آمار‌ها و نظرسنجی‌هایی که به تازگی انجام شده‌ نشان می‌دهند که اگرچه فروش کتاب‌های الکترونیکی روندی صعودی داشته و دارند اما آمار فروش بوک ریدرها با افت قابل توجهی‌ روبرو شده‌اند. آمار فروش برای کتاب‌خوان‌های الکترونیک در سال ۲۰۱۱ به نقطه‌ی اوج خودش رسید و این در حالی است که بازار آن‌ها در سال ۲۰۱۲ با افت قابل توجهی مواجه شد، و این علی رغم کاهش قیمت این دستگاه‌ها و همچنین تنوع و مدل‌های جدیدتری از آن‌ها اتقاق افتاد.

با‌ این وجود نباید کار کتاب‌خوان‌های الکترونیک را تمام شده در نظر گرفت، آن‌ها همچنان امتیاز‌های ویژه‌ای دارند که به راحتی می‌توانند هر کتاب‌خوان حرفه‌ای را به خود جذب کنند. اول از همه این‌که شما وقتی یک وسیله چند کاره مثل تبلت داشته باشید شاید برای کتاب‌خوانی آن تمرکزی را که با یک دستگاه یک منظوره بر این کار خواهید داشت به دست نیاورید. کتاب‌خوان الکترونیک فضای یک اتاق ساکت و آرام برای کتاب‌خوانی را به شما هدیه می‌کند، در حالی که یک تبلت با انواع امکانات دیگری که در اختیارتان می‌گذارد به راحتی می‌تواند باعث حواس‌پرتی شما به سمت فعالیت‌های دیگر بشود. کتاب‌خوان‌های دیجتال کماکان امتیاز مهم جوهر الکترونیک را هم با خود دارند. امتیازی که در کتاب ‌خواندن‌های طولانی به واقع یک مزیت اساسی به شمار می‌آید، زیرا بر خلاف تبلت‌‌ها که با نورشان چشم را خسته و باعث آسیب به آن می‌شوند در مورد جوهر الکترونیک چنین مشکلی وجود ندارد. ضمن این‌که با اضافه شدن رنگ و نوری ملایم به صفحه در نسل جدید کتاب‌خوان‌ها – تبلت‌ها امکان مطالعه در تاریکی را به عنوان امتیازی ویژه از دست خواهند داد. نکته‌ی دیگر در مورد کتاب‌خوان‌های الکترونیکی وزن آن‌هاست که به طور معمول پایین‌تر از تبلت‌ها بوده و خستگی کمتر و مطالعه‌ی بیشتر را امکان‌پذیر می‌کنند. با این همه باید پذیرفت که جذابیت تبلت‌ها موقعیت کتاب‌خوان‌های الکترونیکی را به شدت تهدید می‌کنند. بیشتر بخوانید

معرفی کتاب: تا روشنایی بنویس!

نوشته‌شده در توسط .

تا روشنایی بنویس! یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی هزارتوی نوشتن انتشارات جهان کتاب است. از این مجموعه پیشتر این‌جا کتاب دیگری را هم معرفی کرده‌ام. احمد اخوت درباره‌ی نام کتابش می‌نویسد: “تا روشنایی بنویس” جمله‌ی چند لایه‌ای است از یوحنای قدیس، شاید به این معنا که تا روشنایی داری بنویس. همچنین یعنی فعلا تا روشن هستی و زوال عقل سراغت نیامده بنویس. کسی از فردایش خبر ندارد. همین‌طور به این معنا هم هست که تا خود روشنایی (صبح) بنویس. پاسخی به آن‌ها که ناتوانی در نوشتن را بهانه‌ی ننوشتن می‌دانند.

اگر نویسنده هر وقت که اراده کند می‌نویسد؟ اصلا چرا می‌نویسید؟ سرچشمه‌‌‌ یا سرخط آرزوهای نوشتن چگونه شکل می‌گیرند، آیا همه چیز از چراغ روشن اتاقی در دوردست یا همین نزدیکی شروع شده است؟ آیا واقعا بر سر راه نویسنده شیاطین متعددی کمین کرده‌اند تا او را فلج کنند و نگذارند به راهش ادامه دهد؟ چرا برخی نوشته‌ها برای همیشه ناتمام می‌مانند؟

در مقاله روشنایی و تاریکی نویسندگی اخوت به دنبال پاسخی برای این پرسش‌هاست وقتی از شب نویسی برخی از نویسندگان می‌گوید یا از شک و تردید‌ها و تاثیر زمان و فضا بر کار نویسنده، یا وقتی ترس و وحشت از قضاوت دیگران را بر کار نویسنده دنبال می‌کند.

شاید این جمله‌های گاستون باشلار فیلسوف فرانسوی در سطرهای پایانی این مقاله را نشود پاسخی علمی به این پرسش‌ها دانست اما به نظر می‌رسد آن‌ها بیشتر به سلیقه‌ی عاشقان نوشتن نزدیکند: این‌جا ما اتاقی داریم از آن خود، به اندازه‌ تنهایی خود نویسنده…قلمی برای نوشتن و مقداری کاغذ. همین و نه چیز دیگر. خوشبخت‌ترین انسان روی زمین است این نویسنده. چه می‌درخشد این اتاق در تاریکی شب!

وحشت از صفحه‌ی سفید مقاله‌‌ای‌ست که با این جمله‌ شروع می‌شود: می‌گفت هر کاری می‌کنم نمی‌توانم بنویسم و در ادامه به این سطرها می‌رسد “دوستم می‌گوید… همین که می‌خواهم بنویسم وقتی چشمم به صفحه‌ی سفید کاغذ می‌افتد وحشتم می‌گیرد…برای دست گرمی روی کاغذ گل و بته و پرنده می‌کشم، شعر می‌نویسم، تمرین خط می‌کنم، شکل می‌کشم اما همه‌ی این‌ها بی‌فایده است قلمم جوهر ندارد. وحشت از صفحه‌ی سفید درباره‌ی چرایی ننوشتن است، یا چرا گاهی نویسنده‌ها هم گرفتار ناتوانی در نوشتن می‌شوند؟ بیشتر بخوانید

آیا آمازون می‌خواهد “نوشتن” را هم مانند “خواندن” تغییر دهد؟

نوشته‌شده در توسط .

در طول تاریخ ۱۷ ساله‌اش آمازون کمک کرد تا شیوه ی فروش کتاب، فرمتی که در آن کتاب‌ها منتشر می‌شدند و همین‌طور نحوه‌ی انتشارشان متحول شود. اکنون به زمانی رسیده‌ایم که آمازون این توانایی را دارد که چگونگی نوشتن را هم مشخص کند.

در اواسط شهریور وقتی آمازون کیندل فایر HD و کیندل Paperwhite را ارائه کرد در کنارش نوع جدیدی از اشتراک کتاب را هم معرفی کرد که آن‌ها را کیندل سریالز نامید. کتاب‌هایی که نه به صورت کامل بلکه بخش بخش منتشر می‌شوند و فصل‌های جدید به طور خودکار و بعد از نوشته شدن یا انتشار بدون هزینه‌ی اضافی به کتاب افزوده می‌شوند.

اگر به گذشته برگردیم چارلز دیکنز محبوبیت گسترده‌اش را بیش از ۱۰۰ سال پیش مدیون سبک مشابهی از همین روش انتشار بود. وقتی او بیشتر کارهایش را به صورت هفتگی منتشر می‌کرد. بزوس در کنفرانس آمازون استنادش در معرفی این قابلیت‌های جدید به او بود، و البته تعدادی از کارهای دیکنز مثل الیور تویست به همین صورت قرار است دوباره در کیندل سریالز منتشر شوند.

مشخص است که دیکنز اینترنت نداشت یا داده‌هایی درباره‌ی این‌که خوانندگان چگونه به هر فصل از کتاب‌هایش واکنش نشان می‌دهند.

بزوس گفت در کیندل سریال نویسندگان می‌توانند واکنش خوانندگان را دنبال کنند و با آن همراه باشند و با در نظر گرفتن آن بخش بعدی کتاب را منتشر کنند.

آمازون همچنین یک فضا و بُرد مشخص برای بحث درباره‌ی هر کیندل سریالز فراهم کرده که متفاوت با بیشتر بُردهای گفتگوی کتاب آن‌ها می‌توانند بر خروجی نهایی اثر تاثیرگذار باشند، و بر خلاف عصر دیکنز هر خواننده‌ای می‌تواند در آن مشارکت داشته باشد.

داستان‌های سریالی برای این فرهنگ جدید کتاب فوق‌العاده‌اند. جایی که نویسندگان به طور مستقیم با خوانندگان وارد تعامل شده و همان‌طور که نل پولاک یک نویسنده‌ که از این قابلیت جدید آمازون برای انتشار داستانش استفاده کرده می‌گوید، کتاب‌ها با سرعتی باور نکردنی به دست خوانندگان می‌رسد که در شکل قدیمی آن برای نویسندگان قابل تصور نبود.

انتشار هر بار یک بخش نویسندگان را قادر می‌سازد که مانند توسعه‌دهندگان اپلیکیشن‌ها تصمیم‌گیری‌شان مبتنی بر فعالیت کاربران باشد. آنالیز داده‌های آماری هم باعث ارتقا در سطحی دیگری می‌شوند. آیا خوانندگان بعد از ورود یک شخصیت خاص به داستان دچار احساس خواب‌آلودگی شده‌اند؟ شاید بهتر باشد نقش او در فصل بعد کم شود. آیا آن‌ها یک ایده‌ی خاص را در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته‌اند؟ شاید آن ایده بهتر است دوباره مطرح شود.

از طرفی وضعیت انتشاراتی‌ها با آمازون درباره‌ی داده‌ها چندان هم بهتر از زمان دیکنز نیست، زیرا فقط آمار مربوط به فروش و حق تالیف در اختیارشان گذاشته می‌شود. اما اکنون استارت‌آپ‌های مختلفی هستند که برنامه‌ریزی آنالیز کتاب را انجام داده و در یک مجموعه چشم‌اندازی از نحوه‌ی کاربری خوانندگان بر روی کیندل و دیگر کتاب‌خوان‌ها ارائه می‌کنند.

از جمله‌ی این شرکت‌ها Hiptype است. افزونه‌ی این شرکت به ناشران نشان می‌دهد کجای کتاب خوانندگان علاقه‌شان کم شده، کجا را با علاقه‌ی زیاد خوانده‌اند، و کدام کتاب‌ نمونه‌ی خوبی برای پر فروش شدن است. همچنین Kobo که رقیب آمازون محسوب می‌شود یک امکان آنالیز با قابلیت‌های مانیتور و اندازه‌گیری دارد که به طور مثال امکان تشخیص مکان جغرافیایی خواننده را نیز فراهم می‌کند.

به نوعی می‌توانیم بگوییم که ما در آغاز راه کتاب‌های دیجیتال هستیم، و تغییرات زیادی در راه است. مثل ویژگی‌هایی اجتماعی و صدا که می‌توانند تجربه‌ی خواندن را بیش از پیش متحول کنند. اما آن‌چه خود کتاب‌ها را تغییر خواهد داد در اختیار نویسندگان است، و آمازون با فرمت سریالز جدیدش، در ترکیب با افزایش امکان آنالیز داده‌ها در هر زمینه، به طور بالقوه اسلوب تغییر را به نویسندگان نشان می‌دهد.

کتاب‌هایی که برای محو شدن متولد می‌شوند

نوشته‌شده در توسط .
ویلیام گیبسون

ویلیام گیبسون نویسنده‌ی علمی تخیلی

در سال ۱۹۹۲ ویلیام گیبسون که برای رمان کلاسیک سایبر پانکش Neuromancer مشهور است، اثری به نام Agrippa (کتابی از مرگ) با همکاری هنرمند تصویرگر Dennis Ashbaugh منتشر کرد. کتاب آن‌ها با جوهر حساس به نور انتشار یافت که به مرور زمان و در معرض نور ناپدید می‌شد، گیبسون مجموعه‌‌ای ۳۰۰ سطری از اشعارش را هم بر روی یک فلاپی دیسک نشر داد که فقط یک‌بار قابل خواندن بود (هر چند در نهایت این متن جان سالم به در برد و در اینترنت پخش شد). حالا یک تیم در انستیتو تکنولوژی مریلند رقابتی را برای مهندسی معکوس آغاز کرده‌اند که هدفشان رمزگذاری کتاب‌ برای ناپدید کردن و محو آن است.

از طرفی اگر رمزگذاری دیجیتال تاکنون برای مخفی کردن یک کتاب برای همیشه کافی نبوده و موفقیتی نداشته است، در عوض جوهرها هنوز موفق به انجام این کار هستند. یک ناشر مستقل آرژانتینی Eterna Cadencia به تازگی EL libro que no pude esperar  (کتابی که نمی‌تواند صبر کند) را منتشر کرد. این اثر یک آنتولوژی از نویسندگان جدید است که با جوهری منتشر شده که بعد از دو ماه ناپدید می‌شود. این ناشر می‌گوید کتاب‌ها بردبارند و صبر می‌کنند تا ما آن‌ها را بخوانیم: که برای ما خوب است، نه برای نویسندگان جدیدی که نیازمند توجه هستند. البته بیشتر بازخورد‌های این تجربه منفی بوده‌اند، دست‌کم به خاطر این‌که  پیشنهادی‌ست که چرخشی اساسی در کیفیت کتاب‌های فیزیکی ایجاد می‌کند: که استمرارشان همواره خارج از محدوده‌ی زمانی بوده، در حالی که برای کتاب‌های الکترونیک اغلب ویژگی‌ سبکی و ناپایداری ذکر شده است. حالا استمرار کتاب‌ها یک افسانه به نظر می رسد: کاغدهای اسید دار، آب و هوا، و زمانه‌ای که در آن حوادث دست به دست هم می‌دهند تا میراث‌های ادبی را مبتذل کنند.

اما اگر اینترنت را رسانه‌ی حافظه‌دار در نظر بگیریم، معنای به فراموشی سپردن یک کتاب چیست؟ یکی از امتیازات کتاب‌های الکترونیک در حقیقت ممکن است این باشد که آن‌ها را به آسانی می‌شود از جایی به جای دیگر انتقال داد، پاک کرد، به فراموشی سپرد، همه‌ی آن‌چه باعث می‌شود ما از غرق شدن در باتلاق کتاب‌های بد و سوء سابقه‌شان نجات پیدا کنیم. در واقع ایده‌ی Eerna Cadencia ناشر آرژانتینی هم از همین قرار است. حرکتی تازه برای کشف چیزها و حس‌های نو.

پدر بزرگ ماشین کلیمانجارو

نوشته‌شده در توسط .

داستان‌های “ماشین کلیمانجارو” را ری برابری نوشته، کتاب برگزیده‌ای از کارهای اوست، و بیشتر داستان‌ها فضایی فانتزی و شاعرانه‌ دارند به جز یک دو داستان که سبک اصلی ری‌ برادبری یعنی علمی تخیلی در آن‌ها پر رنگ‌تر است.

داستان “پدر بزرگ” یکی از همین داستان‌هاست که بیشتر یک حال وهوای شاعرانه دارد. اول تابستان است و پدر بزرگ با صدای ماشین چمن زنی که برای او وجدآور است از خواب بیدار می‌شود، چند لحظه بعد خود را به طبقه‌ی پایین رسانده و رو به همسرش می‌گوید: “گوش بده! صدای این ماشین یک‌جوری به آدم خاطرجمعی می‌دهد.”

اما همین‌جاست که با خبری که مادر بزرگ به او می‌دهد دنیای پدر بزرگ زیر و رو می‌شود: “عمر ماشین چمن‌زنی دیگر به سر رسیده. یک‌جور چمن تازه‌ای پیدا شده که قرار است بیل فاستر امروز ترتیب‌اش را بدهد. چمنی که احتیاجی به کوتاه کردن ندارد. اسم‌اش را نمی‌دانم ولی از یک حدی بلندتر نمی‌شود.”

پدر بزرگ مبهوت به زن‌اش خیره ماند. بعد طی ده ثانیه از جا می‌جهد و خود را به بیرون می‌رساند. پدر بزرگ اول به همه‌ی داستان مشکوک است و به بیل فاستر می‌گوید:

” به نظر من که عین چمن‌های دیگر است. مطمئنی که آدم دغلی صبح اول صبح ترا غافل نکرده و سرت کلاه نگذاشته است؟

بیل فاستر گفت:

“نه، من این چمن را  قبلا در کالیفرنیا دیده بودم که از یک حد معینی بلند‌تر نمی‌شود. اگر در آب و هوای این‌جا دوام آورد، سال بعد دیگر لازم نداریم هفته‌ای یک بار زحمت چمن‌زنی را متحمل بشویم.”

در همین‌جاست که پدربزرگ سخنرانی خودش را شروع می‌کند، همه‌ی آن چیزی که باعث شد من این داستان را از این کتاب برای شما تعریف کنم:

“ایراد نسل شما در همین‌جاست. واقعا خجالت دارد. تو روزنامه‌نگاری. تمام آن‌چه را که در این دنیا درست شده که آدم بچشد و ازشان لذت ببرد می‌خواهی دور بریزی. چرا؟ چون باید در وقت صرفه‌جویی کرد…”

با تحقیر نوک پایی به توده‌ی چمن جدید زد:

آنچه در زندگی ارزش دارد همین لذت‌های کوچک است، نه چیزهای بزرگ. این را موقعی که به سن و سال من رسیدی می‌فهمی. می‌فهمی که گردش پیاده در صبح بهار چقدر به سفری صد کیلومتری در ماشینی سریع رجحان دارد. می‌دانی چرا؟ چون که گردشی است آکنده از طعم‌های مختلف، پر از چیزهایی که دارند رشد می‌کنند. آدم وقت دارد که بگردد و پیدا کند. تو الان چشم‌ات بیشتر دنبال چیزهای بزرگ  و عمده است، که به جای خودش خوب است. ولی به عنوان روزنامه‌نگار، در کنار هندوانه، از دیدن حبه‌ی انگور هم نباید غافل باشی. تو برایت اسکلت آدمیزاد شدید جاذبه دارد و من اثر انگشت را دوست دارم. این‌جور چیزهای کوچک الان به نظرت بی‌خود و پر دردسر می‌رسد که به نظر من یک علت‌اش شاید این باشد که هرگز در زندگی به کارت نیامده و مصرفی برایش نشناخته‌ای. اگر دست تو بود شاید اصلا قانونی وضع می‌کردی که تمام مشاغل و چیزهای کوچک را موقوف کنند. ولی بعدش می بینی که در فاصله‌ی ختم یک کار بزرگ و شروع کار بزرگ دیگر، هیچ کار و مشغله‌ای برایت باقی نمانده و باید به دنبال وسیله‌ای بگردی که سرت را گرم کند. وگرنه دیوانه می‌شوی. به جای این‌جور کارها چرا نمی‌گذاری که طبیعت یک چند تا چیزی نشان‌ات بدهد؟ علف‌زنی و کندن گیاه‌های هرز هم، پسرکم، می‌تواند یک شیوه‌ی زندگی باشد.

ادامه‌ی داستان را می‌توانید در کتاب “ماشین کلیمانجارو”  برگزیده‌ی داستان‌های ری برادبری، ترجمه‌ی پرویز دوایی بخوانید.

معرفی کتاب: ذِن در هنر نویسندگی

نوشته‌شده در توسط .

در گذشته شاید خود نوشتن و نویسندگی موضوعی رازآمیز بود، در این بین شاید بیشتر نویسندگان هم چه در رفتار و چه در نوشته‌هایشان به همین رازآمیزی دامن می‌زدند، پس عجیب نبود که در کنار سرگذشت متفاوت و گاهی اغراق‌آمیز زندگی خصوصی خیلی از نویسندگان، خود نوشتن هم  موضوعی غریب و تکرار نشدنی جلوه داده می‌شد یا این‌گونه به نظر می‌رسید.

اما کتاب ذن درهنر نویسندگی ری برادبری با دیدی متفاوت نوشته شده، همانطور که از یک نویسنده‌ی امروزی انتظار می‌رود. کتاب او به نوعی راز زدایی از هنر نویسندگی‌ست، و برای این کار او از همه‌ی تجربه‌ و آگاهیش به موضوع بهره می‌برد تا روایتی ساده، اما شگفت‌انگیز درباره نویسنده و خود نوشتن خلق کند.

برادبری در ایران بخاطر سبک کارهایش که بیشتر در فضاهای علمی – تخیلی است، هیچوقت نویسنده‌ا‌ی چندان محبوب به شمار نیامده، در واقع این سبک از رمان و داستان در بین خواننده‌های جدی ادبیات در ایران هیچوقت چندان توجهی را به خودش جلب نکرد.

 در حالی که می‌شود نوشته‌های نویسنگان این سبک ادبی را با کمی اغراق حتی راهنمای خیلی از پیشرفت‌های تکنولوژی به حساب آورد، تخیلات فانتزی ژول ورن در قرن نوزدهم، یا آثار اچ.جی ولز، آسیموف و آرتور سی کلارک از این‌گونه‌اند، که بخش قابل توجهی از شگفت‌انگیزی ماجراهایشان امروز در لابه‌لای صفحات روزمره‌ی زندگی ما به امری عادی بدل شده‌اند.

در این کتاب برادبری از خودش شروع می‌کند از خاطراتش از خوانده‌هایش و شما هم کم کم درگیرش می‌شوید، کلماتش تکثیر می‌شوند تا شما هم در آن حل شوید: کجا می‌شود ایده‌های نوشتن را کشف کرد؟ چرا به  نیروی‌های طبیعی خودمان بی‌توجهیم، و صداهایی را که دوست داریم بشنویم پنهان می‌کنیم، تا مثلا همرنگ جماعت بشویم؟، غافل از این‌که همان‌ها نیروهای نجات‌بخش ما هستند و به این ترتیب چه طعم‌های خوشی را که در زندگی گم نمی‌کنیم، و چه آرزوهایی را که برباد نمی‌دهیم. برادبری از وسوسه‌ی نوشتن به چرایی نوشتن می‌رسد و از چرایی نوشتن به خود زندگی:

نوشتن به ما چه یاد می‌دهد؟

قبل از هر چیز به ما خاطرنشان می‌سازد که زنده‌ایم.

زنده بودن حق طبیعی نیست. امتیاز و موهبت است. هنگامی که به ما زندگی اعطا شد باید حق زیستن را کسب کنیم. زندگی از ما پاداش و عوض نمی‌طلبد، چون که به ما تحرک و سرزندگی  بخشیده است…

پس اگر هنر ما، بر خلاف آرزویمان، نمی‌تواند ما را در برابر جنگ و محرومیت و غبطه و حرص و پیری و مرگ حفظ کند و از چنگ آن‌ها برهاند، می‌تواند در میان همه‌ی آن‌ها به ما توان مجدد ببخشد و جانمان را جوان کند.

ننوشتن برای خیلی از ماها یعنی مردن.

کتاب ذن درهنر نویسندگی با ترجمه و قلم شیوای پرویز دوایی منتشر شده، یک کتاب ۱۰۹ صفحه‌ای از نویسنده‌ای  که عاشق پر و بال دادن به تخیلات وخاطرات‌اش است، و عاشق نوشتن و زندگی کردن با نوشتن.

معرفی کتاب: تجارت به شیوه‌ی بیل گیتس

نوشته‌شده در توسط .

نام‌هایی هستند که خود به خود تبدیل به برند می‌شوند، یکی از این نام‌ها بیل گیتس است، یک نام که برای فراموش نشدن متولد شد، یک نام که ممکن است به هر دلیل بعضی‌ها را خوشحال، بعضی‌ها را عصبانی و یا ناراحت کند، اما به هر حال این اسم را نمی‌شود نادیده گرفت.
کتاب تجارت به شیوه‌ی بیل گیتس، با عنوان فرعی ۱۰ راز ثروتنمدترین راهبر تجاری جهان، در واقع پیگیری این نام است، برای به یاد آوردن دوباره‌ی چهره‌ای موفق، حتی اگر این روزها زیر سایه اسیتیو جابز یا زاکربرگ چندان هم دوست‌داشتنی یا به روز به نظر نرسد.
خواندن این کتاب برای من یک‌جور تمرین تغییر ذائقه هم بود چون قبل از این بدبینی عجیبی نسبت به همه‌ی کتاب‌هایی از این دست داشتم، بخصوص اگر کلمه‌ی “راز” یا “تجارت” هم جایی در عنوانشان خودنمایی می‌کرد. اما هم اجبار به دلیل یک تحقیق سفارشی و هم ظاهر حرفه‌ای‌تر کتاب نسبت به نمونه‌هایی از این دست باعث شد که به هر حال آن را بخوانم و خوب پشیمان هم نیستم.
در این کتاب‌ها همیشه این احتمال هست که نویسنده با موضوع خودش فاصله منطقی را حفظ نکند و باعث شود کتاب به یک ستایش‌نامه یا یک جور جزوه‌ی کیش شخصیتی تبدیل شود. اما خوشبختانه در این اثر به نظر می‌رسد بیشترین سعی برای دور شدن از این سبک اعمال شده است. هر چند باز هم صفحاتی هستند که خواننده را خسته می‌کنند، بخصوص وقتی پای صفت‌های کلی مثل، زیرک، باهوش، یا سرسخت در میان باشد، یا بعضی مطالب در زیر عنوان‌های متفاوت تکرار شوند.
فصل بندی کتاب بر اساس ۱۰ راز بنا می‌شود، همان‌هایی که نویسنده احتمالا به “راز” بودن آن‌ها اعتقاد دارد و معتقد است زیربنای موفقیت بیل گیتس به شمار می‌روند:
۱٫ فرزند زمان خویش باش
۲٫ عاشق تکنولوژی باش
۳٫ کسی را اسیر خود نکن
۴٫ افراد بسیار با هوش را استخدام کن
۵٫ برزیستی را بیاموز
۶٫ انتظار تشکر نداشته باش
۷٫ دور اندیش باش
۸٫ بر تمام پایگاه‌ها نظارت کن
۹٫ تجارتی کوچک ایجاد کن
۱۰ . همواره چشم به هدف بدوزاز نکات مثبت کتاب اطلاعاتی است که در باکس‌های جداگانه به خواننده داده می‌شود، شیوه‌ای که باعث می‌شود کتاب از سطح یک کتاب معمولی این‌گونه موضوعات به یک کتاب تا حدی متفاوت تبدیل شود، مثل باکس صفحه ۱۲۷ که درباره‌ی سازمان‌های چابک توضیح می‌دهد و پنج تمایز آن‌ها را با سازمان‌های کند بر اساس یک تحقیق بیان می‌کند، که دو موردش از این قرار است :
۱٫ تصمیم‌گیران سریع، در عمق اطلاعات روز شنا می‌کنن؛ در حالی که تصمیم‌گیران کند، تنها بر برنامه‌ریزی و اطلاعات آینده‌گرایانه تکیه می‌کنند.
۲٫ تصمیم‌گیران سریع، هم زمان به جمع‌بندی تاکتیک‌ها، استراتژی‌‌ها، بودجه‌ها، برنامه‌ریزی‌ها و گزینه‌ها اقدام می‌کنند؛ در حالی که تصمیم‌گیران کند، به آزمایش استراتژی در خلاء می‌پردازند و به جزییات اجرایی تصمیمات علاقه‌مندند.

  • مشخصات کتاب

تجارت به شیوه‌ی بیل گیتس
نویسنده: دِزدییِر لاو
ترجمه: توحید فریدونی، رامین درگاهی
نشر پژواک ۱۳۸۹

آقای نویسنده: هاروکی موراکامی

نوشته‌شده در توسط .

۱- “سامرست موام زمانی گفته بود که در پس هر اصلاح صورت، فلسفه‌ای نهفته است. از این بهتر چه می‌توان گفت. مهم نیست که عمل چه اندازه عادی و پیش پاافتاده به‌نظر بیاید بلکه فقط کافی است آن را در زمانی طولانی انجام دهید تا عاقبت به صورت عملی تفکرانگیز و حتا تأمل‌برانگیز در آید.”
۲- موراکامی از این نقل قول برای توجیه نوشتن کتابی درباره‌ی دویدن استفاده می‌کند، دویدن، دویدن و دویدن. اما من و موراکامی کجا به هم رسیدیم قطعا در یک مسابقه ماراتن نبود، هر چند دونده بودن او علاقه‌ی من به خواندن کارهایش را بیشتر کرد، می‌دانستم که خیلی با فضای کارهای نویسنده‌های ژاپنی حال نمی‌کنم، قبل از این فقط ایشی‌گورو با بازمانده روز غافلگیرم کرده بود و هنوز هم برایم از بهترین‌هاست، که البته به سختی می‌شود ایشی‌گورو را یک نویسنده ژاپنی به حساب آورد و بازمانده روز هم بیشتر یک رمان انگلیسی است تا شرقی.
۳- اصلا بعضی روزها برای کتاب نخواندن درست شده‌اند، و درست در یکی از همین روزها بود که تصمیم گرفتم سراغ آقای موراکامی بروم،شاید به‌خاطر یک مکانیسم دفاعی معکوس، البته اگر چنین چیزی وجود داشته باشد. به هر حال در همان روزها ساعت‌هایی بودند یا هستند که فقط شنا کردن دردنیای یک متن جادویی می‌تواند رویاهایت را تا مرز جنون پیش ببرند، مثل ایده حرف زدن با گربه‌ها در “کافکا در کرانه”، یعنی همان چیزی که احتیاج داشتم، یک جور تکثیر دیوانگی در واقعیت یک زندگی سورئالیستی.

۴- موروکامی خوانیم با کتاب “از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم شروع شد” تجربه‌ی متفاوت نویسنده در این کتاب همان چیزی‌ست که ایده‌ی Lifestyleهای متفاوت را به خواننده می‌دهد، موروکامی تغییر می‌کند، موروکامی، نویسنده و دونده می‌شود تا خواننده بیشتر روی تجربه‌های خودش مکث کند، کتاب شاید فوق‌العاده نباشد، اما خیلی ساده خود موروکامیست مثل این سطرها:

“… من با درخواست دیگران به ورزش دو رو نیاورده‌ام، همان‌طور که با درخواست دیگران رمان نویس نشده‌ام. روزی، به صورت کاملا غیر منتظره، دلم خواست رمانی بنویسم و روزی دیگر، به صورت کاملا غیر منتظره، به دویدن رو آوردم – صرفا به‌خاطر آن‌که دلم می‌خواست.”

۵- اما کتاب “کافکا در کرانه” بود که من را شیفته موراکامی کرد، در واقع این یادداشت قرار بود درباره‌ی این کتاب و معرفی آن باشد، که نیست و نشد، چون هنوز راهی برای بیان لذتی که از خواندنش بردم پیدا نکرده‌ام.