بایگانی دسته: داستان‌های رسانه

چهره‌ای که خودش را مشهور کرد

نوشته‌شده در توسط .

mrpimpgoodgam

حالا که در دوران رسانه‌های اجتماعی هستیم داشتن یک رسانه برای همه کار ساده‌ای‌ست و هر فردی در اندک زمانی می‌تواند رسانه‌ی خودش را راه اندازی کند. اگر این شروع ساده است، ادامه ماجرا چندان ساده نیست، چون شما برای خواننده یا بیننده داشتن و در نهایت تاثیر گذاری باید به مرزهایی فراتر از چند دوست و آشنا برسید. داستان Benny Winfield در اینستاگرام ماجرای یکی از همین فراتر رفتن‌هاست، داستان مردی معمولی که با ترفندی ساده به شهرت می‌رسد. کلمه Selfie را که خاطرتان هست، اصطلاحی که در سال ۲۰۱۳ در لغت‌نامه آکسفورد هم پذیرفته شد، واژه‌ای که به عکسی اشاره دارد که شخص از خودش گرفته باشد. حالا آقای Benny Winfield با همین عکس‌نگاری‌های هر روزه از خودش و در حالی که همواره لبخندی بر لب دارد با اکانت mrpimpgoodgame در اینستاگرام مورد توجه واقع شده است.

Benny Winfield اهل هوستن تگزاس است. او اکانتش را در ۲۲ جولای ۲۰۱۳ با یک عکس از خودش راه اندازی کرد که در طی دو ماه به بیش از ۴۶۰ لایک و تعداد زیادی کامنت رسید، تا سپتامبر ۱۰۴ عکس دیگر از خودش در این اکانت منتشر کرد و ۲۸۴۰۰ دنبال کننده به دست آورد، رقمی که تا امروز به ۴۲۰ عکس و حدود ۱۴۵۸۸۰ دنبال کننده رسیده است. در این مدت کارش در رسانه‌ها بازتاب پیدا کرد و چند مصاحبه هم با او انجام شد.

بنی که حالا مشهور شده و با اعتماد به نفس به نظر می‌رسد  هدف خودش را راه اندازی یک جنبش Selfie  (خودگرف) معرفی می‌کند و در تعریف آن می‌گوید جنبش Selfie  یعنی عشق‌ورزی به چهره‌تان به همان صورتی که به نظر می‌رسد، حتی اگر یک روز موهای نامرتب دارید یا اصلا خوب به نظر نمی‌رسید.

Benny Winfield درمیان انبوه اکانت‌های رسانه‌های اجتماعی روش متفاوتی را برای تولید محتوا برگزیده است، او مورد توجه واقع می‌شود چون شیوه‌ای که برگزیده به نوعی خصوصیت سرگرم‌کننده دارد، محتوایش جدی نیست – در عکس‌ها همواره لبخند می‌زند – و البته نشان داده که چندان دغدغه‌ای در مورد این که در آن‌ها چطور به نظر می‌رسد ندارد. از طرف دیگر با دنبال کننده‌ها و مخاطبانش وارد تعامل و گفتگو شده و از توجهی که به او می‌کنند قدردانی می‌کند. شاید یکی از مواردی که خیلی به شهرت بنی کمک کرد اشاره‌ی  Julia Beverly از مجله Ozone به او بود که در توییتی او را یک لجوج غیر عادی نامید. حرفی که ابتدا باعث ناراحتی بنی شد اما در عوض باعث شد تعداد زیادی دنبال کننده‌ی جدید پیدا کند، تا جایی که بعدا خود بنی به این نتیجه رسید که باید بخاطرش از جولیا تشکر کند. و بالاخره این‌که بنی می‌گوید قصد دارد تا زمانی که مردم او را دنبال می‌کنند و به عکس‌هایش واکنش نشان می‌دهند به کارش ادامه دهد. او این روزها به چاپ عکسش بر روی تی‌شرت و احتمالا کسب درآمد از این راه فکر می‌کند.

جف بزوس از آمازون تا واشنگتن پست

نوشته‌شده در توسط .

3

در سال ۲۰۰۰ واشنگتن پست در مطلبی جف بزوس را فرد مصممی توصیف کرد که قصد دارد آمازون را از طریق فرمول مخصوص شغلی خودش به سمت پیشرفت ببرد: “آنچه در دسترس است را در اختیار بگیر و آن را تا بینهایت پیش ببر”. شاید آن روزها کسی در واشنگتن پست فکر نمی‌کرد که بیش از یک دهه بعد بزوس مالکیت آن را به دست آورد. اتفاقی که همین دیروز افتاد و بزوس با پرداخت ۲۵۰ میلیون دلار – با کمتر از یک درصد ثروتش – صاحب جدید این روزنامه شد.

واشنگتن پست از آیکن‌های اصلی در روزنامه‌نگاری آمریکا محسوب می‌شود، روزنامه‌ای با ۱۳۶ سال قدمت که برای چهار نسل در مالکیت خانواده‌ی گراهام بود و نقش افسانه واری در عرصه خبری آمریکا داشت. در یک مورد خیلی مشهور، می‌توان به ماجرای واترگیت در دهه‌ی هفتاد میلادی که باعث استعفای نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا شد اشاره کرد، در آن ماجرا باب وود وارد یکی از دو خبرنگاری بود که نقش اساسی ایفا کرد کسی که امروز اظهار داشت از این اتفاق خشنود نیست اما شاید بزوس تنها کسی بود که می‌توانست واشنگتن پست را نجات دهد.

اما آن‌چه به این خبر اهمیتی بیش از بسیاری از معمالات مشابه دیگر داد، شهرت و برند واشنگتن پست به عنوان یکی از تاریخی‌ترین و تاثیرگذارترین رسانه‌های آمریکا از یک طرف و از سوی دیگر شخصیت جف بزوس به عنوان یک کارآفرین بود، شخصیتی که به بردباری‌های طولانی برای رسیدن به سود و همچنین توجه ویژه‌اش به بخش مشتریان و تاکیدش بر کارایی معروف است. از طرف دیگر این‌که بزوس واشنگتن پست را به عنوان معامله‌ای در زیر مجموعه‌ی آمازون انجام نداد و آن را با دارایی شخصی و خارج از چارچوب آمازون خرید – پرسش‌هایی را درباره انگیزه‌ها و دلایل او برای مالکیت روزنامه و آینده واشنگتن پست بوجود آورد. آیا این تصمیمی بر خلاف عقایدش بود؟ یا فواید اجتماعی گسترده باعث شده که او بطرف روزنامه‌نگاری برود، یا شاید اصلا این خرید برایش یک نوع بازی مثل خرید یک تیم بیس‌بال است.

انجام این انتقال و انتقال‌های مشابه دیگر از نظر برخی تحلیل‌گران بیان‌گر یک علامت مشخص از چرخش در کسب و کار رسانه‌های سنتی مشهور تفسیر شد، یعنی کاهش مالکیت تجاری شرکت‌های خبری عام و افزایش نقش مالکان ثروتمند منفرد.

بزوس بی‌نظمی اینترنت را می‌شناسد

واشنگتن پست در هفت سال گذشته نه تنها سودی نداشت که با ضرر و زیان نیز دست به گریبان بود. البته همان‌طور که جیمز فالوز در آتلانتیک می‌نویسد روزنامه‌نگاری جدی هیچوقت یک کسب و کار خوب نبوده است و همواره نیاز دارد که کنار یک مجموعه سودآور باشد. اکنون نه فقط شکلی که مردم با رسانه‌ها ارتباط برقرار می‌کنند تغییر کرده است، بلکه همراه با آن شاهد تغییر ساختار مسیری که آگهی‌ها هم کار می‌ کردند هستیم: دوره‌‌ی مخاطب توده‌ای به پایان رسیده، و بیش از پیش هدف‌گیری گروه‌های مشخص  یا دموگرافی اهمیت یافته‌اند. این تغییر جهت یکی از چالش‌های اصلی روزنامه‌ها و دیگر رسانه‌های سنتی است که مجبور به روبرو شدن با آن هستند. مواردی که در نامه بزوس به کارکنان واشنگتن پست هم به آن‌ها اذعان شده است:

اینترنت تقریبا همه‌ی اجزاء کسب و کار خبر را تغییر داده است: کوتاه شدن چرخه خبر، تحلیل بردن منابع درآمدی بلند مدت قابل اعتماد، و بوجود آوردن نوع جدیدی از رقابت، که در آن برخی از تازه واردهای کوچک بدون هزینه مشغول گردآوری خبر هستند. این‌جا هیچ نقشه‌ای وجود ندارد، و ترسیم مسیر آینده به سادگی نخواهد بود. ما نیازمند نوآوری خواهیم بود، در این معنی ما  نیازمند تجربه‌ایم.

آینده واشنگتن پست چه خواهد شد؟

یک سوال اساسی این است که با آمدن بزوس چه چیزی به مجموعه واشنگتن پست اضافه خواهد شد که از توانایی مالکان قبلی خارج بود، جدا از میلیون‌ها دلار منابع مالی؟ آشکارترین مورد شناخت بزوس از جهان آن‌لاین است. شاید هیچ‌کس در حال حاضر بهتر از او با طبیعت کسب و کار آن‌لاین آشنا نباشد، او دست‌کم در برخی موارد رسانه‌ای دیگر مانند کتاب و موسیقی نشان داده که بهتر از هر مدیر اجرایی در رسانه‌‌ها این کار را بلد است.

در پایان بد نیست به نقل قول طعنه‌آمیز امیلی بل استاد روزنامه‌نگاری در دانشگاه کلمبیا اشاره کنیم: یکی از بزرگترین موسسات آمریکا توسط یک کارآفرین اینترنتی خریده می‌شود، یکی از الیت‌های سیلیکون ولی، که توانایی مالی و ثروتش در یک شرایط خاص منطبق شده با انفجار کهکشانی نفوذ برندهایی که پیش از عصر میکروپروسسرها متولد شده‌اند.

کدام روزنامه‌نگاری لانس آرمسترانگ را رسوا کرد؟

نوشته‌شده در توسط .

شاید خیلی‌ها اخبار مربوط به دوچرخه سواری حرفه‌ای را دنبال نکنند، اما احتمالا آن‌ها هم اسم لانس آرمسترانگ را شنیده‌اند. آرمسترانگ هفت بار قهرمان مسابقات تور دو فرانس شده بود. اما هر چه شما بالاتر رفته باشید سقوط‌‌تان هم پرهیاهوتر است. آرمسترانگ هم سقوط کرد، بدون این‌که  عدد هفت هم کمکی به بخت و اقبال افول کرده‌اش بکند. زندگی دوباره برای او به یک نقطه‌ی پایان رسید وقتی مدتی پیش بالاخره ثابت شد ‌که عملکرد حماسی‌اش در مسابقات، نه با قدرت طبیعی، بلکه با استفاده از داروهای ممنوعه بدست آمده – و در نتیجه همه‌ی عناوین قهرمانی خود را از دست داد.

اما سقوط این قهرمان افسانه‌ای فقط دنیای ورزش و قهرمانان حرفه‌ای را تکان نداد بلکه باعث مطرح شدن پرسش‌هایی جدی درباره‌ی روزنامه‌نگاری هم بود: آیا این یک گزارش تحقیقی از یک مجله‌ی ورزشی سطح بالا مربوط به جریان اصلی روزنامه‌نگاری بود که در نهایت باعث رسوایی این سوپر قهرمان شد؟ در واقع باید گفت متاسفانه جواب این سوال یک “نه” بزرگ است. دیوید کاتر در نیویرک تایمز اشاره می‌کند که این موفقیت در واقع حاصل کار روزنامه‌نگاری آماتور، یا روزنامه‌نگاری شهروندی است. توییتر و وبلاگ‌های کوچک و کم‌تر شناخته شده‌ پلت‌فرم‌هایی بودند که بیشترین سهم و نقش را در روشن کردن این ماجرا داشتند.

موضوع ابعاد جالب مختلفی داشت از جمله این‌که برخی از رسانه‌ها که به طور اختصاصی به پوشش مسابقات دوچرخه سواری می‌پردازند تازه بعد از تصمیم مقامات مسابقات دوچرخه سواری به پس گرفتن عناوین قهرمانی آرمسترانگ و محروم شدن مادام العمر او به فکرشان رسید اعتراف کنند که از سال‌ها پیش نسبت به عملکردش در مسابقات مشکوک بوده‌اند، و چون دلیلی برای اثبات آن نداشته‌اند بالطبع مطلبی هم ننوشته‌اند، به همین سادگی. اما جنجال‌های بعد از رسوایی نشان می‌دهند که احتمالا دانسته‌های روزنامه‌نگاران در این مورد بیشتر از حدس و گمان و فرضیه‌ها بوده و برای سکوت‌ آن‌ها باید به دنبال دلایل و سرنخ‌های دیگری رفت. بیشتر بخوانید

سرقت ادبی یوهان هری

نوشته‌شده در توسط .

گفته‌اند سه چیز برای مدت طولانی پنهان نمی‌مانند، خورشید، ماه و حقیقت. داستان آقای یوهان هری هم در نهایت چنین سرنوشتی پیدا کرد. او برای مدت ۹ سال در روزنامه‌ی ایندیپندنت مشغول به کار بود و تقریبا مقاله‌نویسی موفق به حساب می‌آمد، هر چند کم و بیش انتقاداتی نسبت به روش کار او وجود داشت.

اما ۲۱۲ روز پیش بود که سرانجام بعد از افشاگری‌های پیگیرانه‌ی چند وبلاگ‌نویس مجبور شد که اشتباهاتش را بپذیرد، و آشکارا انگ سرقت ادبی به او چسبید. این‌گونه شد که دوره‌ی جدیدی در زندگیش رقم خورد. اول از همه  اعتبارش را از دست داد، و البته دیگر به کارش در روزنامه هم نمی‌توانست ادامه دهد.

او متهم بود که از آثار دیگر نویسندگان در کارهایش استفاده می‌کند بدون این‌که به منابع در مقاله‌هایش اشاره کند. در دو مورد مشخص، در متن مصاحبه‌ای با گیدئون لوی، حرف‌هایی را به نقل از او در متن آورد که نه مربوط به مصاحبه‌ خودش با او، بلکه از جای دیگری و بدون هیچ اشاره‌ای به منبع نقل شده بود، همین مسئله در مصاحبه‌ای با هوگو چاوز رئیس جمهور ونزوئلا هم تکرار می‌شود.

او همچنین متهم شد که محتوای مدخل نام خودش در ویکی‌پدیا را نیز تغییر داده است.

با این‌وجود مدتی پیش ایندیپندنت حاضر شد که یک همکاری تازه را با او آغاز کند، درخواستی که هری آن را رد کرد، و در سایت شخصیش نوشت که می‌خواهد تاوان اشتباهاتش را خودش بدهد: وقتی شما خطایی مرتکب می‌شوید باید هزینه‌اش را هم بپردازید. من مایل نیستم ببینم افراد دیگری که هیچ نقشی در این اشتباهات نداشته‌اند، بی‌گناهند و قابل سرزنش نیستند، بخاطر من مورد انتقاد قرار بگیرند. این ظلمی در حق آن‌هاست.

در واقع این تصمیم ایندیپندنت مورد انتقاد رسانه‌ها قرار گرفته بود و به نظر می‌رسید بازگشت او از اعتبار و شهرت روزنامه خواهد کاست.

یوهان هری می‌گوید که به نوشتن مقاله‌هایش ادامه خواهد داد، و هر جا که بشود آن‌ها را چاپ می‌کند، همچنین علاقه‌مند است که بطور جدی تحقیق درباره‌ی کتابی که قصد دارد بنویسد را دنبال کند.

او یک روزنامه‌نگار حرفه‌ای‌ست که می‌خواهد همچنان در شغلش باقی بماند و برای آن بجنگد، اما بیهوده است اگر فکر کنیم خوانندگان هم مجبور هستند دوباره به او اعتماد کنند.

سرسختی آقای مک لوهان

نوشته‌شده در توسط .

 Marshall McLuhan

“من سرسختانه ضد همه‌ی نوآوری‌ها و تغییرات هستم، اما برای فهمیدن آن‌چه در حال اتفاق افتادن است مصمم. چون اصلا دوست ندارم بنشینم و تماشا کنم که نیروی ویرانگر آن من را له می‌کند. هر چند به نظر می‌رسد بیشتر مردم فکر می‌کنند که اگر شما درباره‌ی چیزهای تازه حرف زدید، لزوما آن‌ها را تایید هم می‌کنید. در مورد من که موضوع کاملا بر عکس است، آنچه من درباره‌اش حرف زده‌ام، در واقع همان‌های هستند که من بر ضد‌شان هستم، اما از نظر من بهترین راه مقابله با آن‌ها فهمیدن‌شان است، آن وقت است که شما می‌دانید کجا باید دگمه‌ی “خاموش” را بزنید”. (مارشال مک لوهان)

  •  منبع (این سایت به مناسبت یکصدمین سال تولد او راه اندازی شده)