بایگانی برچسب: s

معرفی کتاب: قواعد مباحثه

نوشته‌شده در توسط .

کم و بیش همه‌ی ما دوستی‌هایی را به یاد می‌آوریم که بخاطر یک بحث کم رنگ شده یا کاملا از دست رفته‌‌اند. بعدا است که آدم‌ها به این فکر می‌افتند که شاید اصلا موضوع ارزش این حرف‌ها و دلخوری‌ها را نداشته، یا مثلا می‌گویند کاشکی آن بحث به شکل دیگری پیش رفته بود که هم به نتیجه می‌رسید و هم ما و دوست‌مان ازدست یکدیگر دلخور نمی‌شدیم. اما این اتفاق‌ها هر روز می‌افتد و دوستی‌های زیادی در آتش بحث‌ها خاکستر می‌شوند، در حالی که اگر فرصتی برای مرور خیلی از این جدال‌ها پیش بیاید – به سادگی می‌توان متوجه شد که مسئله فقط اختلاف عقیده‌ی عمیق یا تفاوت دیدگاه فکری بین دو نفر نیست – در واقع خیلی وقت‌ها این آشنا نبودن یا تن ندادن به قواعد و اصولی برای بحث کردن است که فاصله‌ها را دورتر از آن‌چه واقعا هست یا بوده‌اند نشان می‌دهد.

a rulebook for argumentsیک راه ساده برای دوری از این اتفاق‌ها، آن هم در جامعه‌ای که کمتر روزی پیش می‌آید که در آن تب یک موضوع برای بحث داغ نباشد، کنارگیری از همه‌ی بحث‌هاست – راهی که شاید در گذشته ساده‌تر بود، اما حالا و با گسترش شبکه‌های اجتماعی و امکانی که ابزارهای رسانه‌های اجتماعی در اختیار کاربران قرار می‌دهند، بحث‌گریزی هم کار ساده‌ای نیست. آن هم در حالی که بخشی از ماهیت رسانه‌های اجتماعی در دامن زدن به همین بیان عقاید و بحث‌ها تعریف می‌شود، روندی که قرار است انبوه توده‌های رسانه‌های جمعی را تبدیل به انسان‌هایی با هویت‌های مشخص کند.

اما یک روش دیگر هم هست، یعنی آموختن راه درست و اصولی بحث کردن. کتاب قواعد مباحثه از این نظر یک راهنماست. یک کتاب کوچک و جمع و جور ۱۳۱ صفحه‌ای با زبانی ساده و روشن که می‌تواند به ما در آشنا شدن با روش “بحث کردن” درست کمک کند، بحث کردن و نه وارد “مشاجره” یا زد و خورد لفظی شدن.

در مقدمه کتاب آنتونی وستون می‌نویسد: در این کتاب “بحث کردن” یعنی آوردن دلایل یا شواهد در تایید یک نتیجه. در چنین شرایطی بحث کردن تنها بیان دیدگاه‌های مشخص یا فقط یک مشاجره نیست. بحث کردن تلاشی برای تایید دیدگاه‌هایی خاص از طریق استدلال کردن است؛ و بحث کردن در این معنا نه بیهوده، که در واقع ضروری است.

کتاب ده فصل دارد، که در فصل‌های اول تا ششم نویسنده درباره‌ی چگونگی ترتیب دادن و ارزیابی بحث‌های کوتاه صحبت می‌کند. عنوان فصل اول کتاب “چگونه یک بحث کوتاه ترتیب دهیم” است که بخش‌های فرعی زیر را در خود دارد:

۱-    فرضیات را از نتیجه تمییز دهید

۲-    ایده‌های خود را به شکل منظم بیان کنید

۳-    با فرض موثق شروع کنید

۴-    زبان صریح، دقیق و انضمامی به کار بگیرید

۵-    از گفتار جهت‌دار بپرهیزید

۶-    از واژه‌های یک‌دست استفاده کنید

۷-    هر واژه را فقط در یک معنی به‌ کار ببرید

a rulebook for arguments 1کتاب در فصل‌های ۷، ۸ و ۹ به مقالات مباحثه‌ای می‌پردازد. فصل ۷ درباره‌ی گام نخست است: یعنی بررسی موضوع. فصل ۸ چکیده‌ای از نکات اصلی یک مقاله‌ی مباحثه‌ای را به دست می‌دهد. در فصل ۹ قواعدی خصوصا در مورد نوشتن مقاله معرفی می‌شود. اما فصل آخر یعنی فصل ۱۰ درباره‌ی مغالطات است، یعنی اشتباه‌هایی که در بحث مرتکب می‌شویم. این فصل خلاصه‌ای از اشتباه‌های رایج که در سایربخش‌های کتاب طرح شده‌اند، ارائه می‌دهد و با نمایه‌ای از اشتباه‌های موجود در استدلال کردن به پایان می‌رسد؛ اشتباه‌هایی که ممکن است هر کسی را به راحتی دچارخطا کنند و به همین دلیل بسیار متداول‌اند و حتی نام‌گذاری هم شده‌اند. مواردی مانند:

جلب ترحم: یعنی با استفاده از جلب ترحم، به جای استدلال، برای بهبود وضعی بکوشیم.

مانند: می‌دانم که در هیچ کدام از امتحان‌ها نمره نیاورده‌ام، ولی اگر این درس را نگذرانم، مجبورم تابستان دوباره آن را بردارم. به من نمره‌ی قبولی بدهید!

یا موارد و عنوان‌های دیگری که در این بخش کتاب به آن‌ها اشاره می‌شود مثل:

عوام‌ فریبی، مصادره به مطلوب، یا شخص ستیزی

همان‌طور که وستون می‌گوید، بحث کردن از آن رو ضروری است که از طریق آن می‌توان پی برد کدام دیدگاه‌ها از دیدگاه‌های دیگر بهترند. همه‌ی دیدگاه‌ها یکسان نیستند. برخی نتایج را می‌توان با دلایل خوب تایید کرد، ولی برای برخی شواهد ضعیف‌تری در اختیار داریم. ولی ما اغلب این دو را از یکدیگر تشخیص نمی‌دهیم. برای رسیدن به نتایج مختلف باید استدلال‌های متفاوتی داشته باشیم و سپس این استدلال‌ها را ارزیابی کنیم تامشخص شود که به چه میزان قانع کننده‌اند.

بحث کردن در این معنا، وسیله‌ای برای تحقیق و جستجوست، و کتاب قواعد مباحثه در این راه یک راهنمای مفید است.

  • مشخصات کتاب:

نام: قواعد مباحثه

نویسنده:آنتونی وستون

مترجم: نصراله مرادیانی

انتشارات قطره ۱۳۹۱

ذنِ استیو جابز

نوشته‌شده در توسط .

zen-steve-jobs

ذنِ استیو جابز نام رمانی گرافیکی درباره‌ی زندگی استیو جابز است که مجله Forbes  با همکاری یک مؤسسه گرافیکی به نام JESS3 از بهار ۲۰۱۱ نوشتن آن را آغاز کردند. تمرکز داستان بر دهه‌‌ای از زندگی جابز گذاشته شده که او در “تبعید” از اپل‌ی که خود مؤسسش بود سپری می‌کند. نویسنده کتاب Caleb Melby از گزارشگران Forbes است، و طرح‌های گرافیکی توسط JESS3 تهیه شده‌اند. داستان به رابطه‌ی الهام‌بخش تاریخی ۳۰ ساله بین جابز و یکی از تاثیرگذارترین آدم‌های زندگیش یعنی یک راهب ذن بودایی به نام کوبون چینو اوتوگاوا (Kobun Chino Otogawa) می‌پردازد، کسی که در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ از ژاپن به آمریکا مهاجرت کرد. کوبون هم مانند جابز یک فرد مبتکر است که به قوانین بی توجه بود و علاقه‌ی زیادی به هنر و طراحی داشت. خیلی زود رابطه‌ی آن‌ها از یک رابطه‌ی معلم و شاگردی به رابطه‌ای بیش از یک دوستی بدل شد. رابطه‌ای که شاید بدون آن موفقیت‌های پایدار آینده‌ی اپل بدست آمدنی نبود. کتاب ذنِ استیو جابز در ژانویه ۲۰۱۲ توسط انتشارات Wiley منتشر شد و از آن زمان تاکنون به ۱۵ زبان ترجمه شده است.

معرفی کتاب: تا روشنایی بنویس!

نوشته‌شده در توسط .

تا روشنایی بنویس! یکی از کتاب‌های مجموعه‌ی هزارتوی نوشتن انتشارات جهان کتاب است. از این مجموعه پیشتر این‌جا کتاب دیگری را هم معرفی کرده‌ام. احمد اخوت درباره‌ی نام کتابش می‌نویسد: “تا روشنایی بنویس” جمله‌ی چند لایه‌ای است از یوحنای قدیس، شاید به این معنا که تا روشنایی داری بنویس. همچنین یعنی فعلا تا روشن هستی و زوال عقل سراغت نیامده بنویس. کسی از فردایش خبر ندارد. همین‌طور به این معنا هم هست که تا خود روشنایی (صبح) بنویس. پاسخی به آن‌ها که ناتوانی در نوشتن را بهانه‌ی ننوشتن می‌دانند.

اگر نویسنده هر وقت که اراده کند می‌نویسد؟ اصلا چرا می‌نویسید؟ سرچشمه‌‌‌ یا سرخط آرزوهای نوشتن چگونه شکل می‌گیرند، آیا همه چیز از چراغ روشن اتاقی در دوردست یا همین نزدیکی شروع شده است؟ آیا واقعا بر سر راه نویسنده شیاطین متعددی کمین کرده‌اند تا او را فلج کنند و نگذارند به راهش ادامه دهد؟ چرا برخی نوشته‌ها برای همیشه ناتمام می‌مانند؟

در مقاله روشنایی و تاریکی نویسندگی اخوت به دنبال پاسخی برای این پرسش‌هاست وقتی از شب نویسی برخی از نویسندگان می‌گوید یا از شک و تردید‌ها و تاثیر زمان و فضا بر کار نویسنده، یا وقتی ترس و وحشت از قضاوت دیگران را بر کار نویسنده دنبال می‌کند.

شاید این جمله‌های گاستون باشلار فیلسوف فرانسوی در سطرهای پایانی این مقاله را نشود پاسخی علمی به این پرسش‌ها دانست اما به نظر می‌رسد آن‌ها بیشتر به سلیقه‌ی عاشقان نوشتن نزدیکند: این‌جا ما اتاقی داریم از آن خود، به اندازه‌ تنهایی خود نویسنده…قلمی برای نوشتن و مقداری کاغذ. همین و نه چیز دیگر. خوشبخت‌ترین انسان روی زمین است این نویسنده. چه می‌درخشد این اتاق در تاریکی شب!

وحشت از صفحه‌ی سفید مقاله‌‌ای‌ست که با این جمله‌ شروع می‌شود: می‌گفت هر کاری می‌کنم نمی‌توانم بنویسم و در ادامه به این سطرها می‌رسد “دوستم می‌گوید… همین که می‌خواهم بنویسم وقتی چشمم به صفحه‌ی سفید کاغذ می‌افتد وحشتم می‌گیرد…برای دست گرمی روی کاغذ گل و بته و پرنده می‌کشم، شعر می‌نویسم، تمرین خط می‌کنم، شکل می‌کشم اما همه‌ی این‌ها بی‌فایده است قلمم جوهر ندارد. وحشت از صفحه‌ی سفید درباره‌ی چرایی ننوشتن است، یا چرا گاهی نویسنده‌ها هم گرفتار ناتوانی در نوشتن می‌شوند؟ بیشتر بخوانید

پدر بزرگ ماشین کلیمانجارو

نوشته‌شده در توسط .

داستان‌های “ماشین کلیمانجارو” را ری برابری نوشته، کتاب برگزیده‌ای از کارهای اوست، و بیشتر داستان‌ها فضایی فانتزی و شاعرانه‌ دارند به جز یک دو داستان که سبک اصلی ری‌ برادبری یعنی علمی تخیلی در آن‌ها پر رنگ‌تر است.

داستان “پدر بزرگ” یکی از همین داستان‌هاست که بیشتر یک حال وهوای شاعرانه دارد. اول تابستان است و پدر بزرگ با صدای ماشین چمن زنی که برای او وجدآور است از خواب بیدار می‌شود، چند لحظه بعد خود را به طبقه‌ی پایین رسانده و رو به همسرش می‌گوید: “گوش بده! صدای این ماشین یک‌جوری به آدم خاطرجمعی می‌دهد.”

اما همین‌جاست که با خبری که مادر بزرگ به او می‌دهد دنیای پدر بزرگ زیر و رو می‌شود: “عمر ماشین چمن‌زنی دیگر به سر رسیده. یک‌جور چمن تازه‌ای پیدا شده که قرار است بیل فاستر امروز ترتیب‌اش را بدهد. چمنی که احتیاجی به کوتاه کردن ندارد. اسم‌اش را نمی‌دانم ولی از یک حدی بلندتر نمی‌شود.”

پدر بزرگ مبهوت به زن‌اش خیره ماند. بعد طی ده ثانیه از جا می‌جهد و خود را به بیرون می‌رساند. پدر بزرگ اول به همه‌ی داستان مشکوک است و به بیل فاستر می‌گوید:

” به نظر من که عین چمن‌های دیگر است. مطمئنی که آدم دغلی صبح اول صبح ترا غافل نکرده و سرت کلاه نگذاشته است؟

بیل فاستر گفت:

“نه، من این چمن را  قبلا در کالیفرنیا دیده بودم که از یک حد معینی بلند‌تر نمی‌شود. اگر در آب و هوای این‌جا دوام آورد، سال بعد دیگر لازم نداریم هفته‌ای یک بار زحمت چمن‌زنی را متحمل بشویم.”

در همین‌جاست که پدربزرگ سخنرانی خودش را شروع می‌کند، همه‌ی آن چیزی که باعث شد من این داستان را از این کتاب برای شما تعریف کنم:

“ایراد نسل شما در همین‌جاست. واقعا خجالت دارد. تو روزنامه‌نگاری. تمام آن‌چه را که در این دنیا درست شده که آدم بچشد و ازشان لذت ببرد می‌خواهی دور بریزی. چرا؟ چون باید در وقت صرفه‌جویی کرد…”

با تحقیر نوک پایی به توده‌ی چمن جدید زد:

آنچه در زندگی ارزش دارد همین لذت‌های کوچک است، نه چیزهای بزرگ. این را موقعی که به سن و سال من رسیدی می‌فهمی. می‌فهمی که گردش پیاده در صبح بهار چقدر به سفری صد کیلومتری در ماشینی سریع رجحان دارد. می‌دانی چرا؟ چون که گردشی است آکنده از طعم‌های مختلف، پر از چیزهایی که دارند رشد می‌کنند. آدم وقت دارد که بگردد و پیدا کند. تو الان چشم‌ات بیشتر دنبال چیزهای بزرگ  و عمده است، که به جای خودش خوب است. ولی به عنوان روزنامه‌نگار، در کنار هندوانه، از دیدن حبه‌ی انگور هم نباید غافل باشی. تو برایت اسکلت آدمیزاد شدید جاذبه دارد و من اثر انگشت را دوست دارم. این‌جور چیزهای کوچک الان به نظرت بی‌خود و پر دردسر می‌رسد که به نظر من یک علت‌اش شاید این باشد که هرگز در زندگی به کارت نیامده و مصرفی برایش نشناخته‌ای. اگر دست تو بود شاید اصلا قانونی وضع می‌کردی که تمام مشاغل و چیزهای کوچک را موقوف کنند. ولی بعدش می بینی که در فاصله‌ی ختم یک کار بزرگ و شروع کار بزرگ دیگر، هیچ کار و مشغله‌ای برایت باقی نمانده و باید به دنبال وسیله‌ای بگردی که سرت را گرم کند. وگرنه دیوانه می‌شوی. به جای این‌جور کارها چرا نمی‌گذاری که طبیعت یک چند تا چیزی نشان‌ات بدهد؟ علف‌زنی و کندن گیاه‌های هرز هم، پسرکم، می‌تواند یک شیوه‌ی زندگی باشد.

ادامه‌ی داستان را می‌توانید در کتاب “ماشین کلیمانجارو”  برگزیده‌ی داستان‌های ری برادبری، ترجمه‌ی پرویز دوایی بخوانید.

معرفی کتاب: ذِن در هنر نویسندگی

نوشته‌شده در توسط .

در گذشته شاید خود نوشتن و نویسندگی موضوعی رازآمیز بود، در این بین شاید بیشتر نویسندگان هم چه در رفتار و چه در نوشته‌هایشان به همین رازآمیزی دامن می‌زدند، پس عجیب نبود که در کنار سرگذشت متفاوت و گاهی اغراق‌آمیز زندگی خصوصی خیلی از نویسندگان، خود نوشتن هم  موضوعی غریب و تکرار نشدنی جلوه داده می‌شد یا این‌گونه به نظر می‌رسید.

اما کتاب ذن درهنر نویسندگی ری برادبری با دیدی متفاوت نوشته شده، همانطور که از یک نویسنده‌ی امروزی انتظار می‌رود. کتاب او به نوعی راز زدایی از هنر نویسندگی‌ست، و برای این کار او از همه‌ی تجربه‌ و آگاهیش به موضوع بهره می‌برد تا روایتی ساده، اما شگفت‌انگیز درباره نویسنده و خود نوشتن خلق کند.

برادبری در ایران بخاطر سبک کارهایش که بیشتر در فضاهای علمی – تخیلی است، هیچوقت نویسنده‌ا‌ی چندان محبوب به شمار نیامده، در واقع این سبک از رمان و داستان در بین خواننده‌های جدی ادبیات در ایران هیچوقت چندان توجهی را به خودش جلب نکرد.

 در حالی که می‌شود نوشته‌های نویسنگان این سبک ادبی را با کمی اغراق حتی راهنمای خیلی از پیشرفت‌های تکنولوژی به حساب آورد، تخیلات فانتزی ژول ورن در قرن نوزدهم، یا آثار اچ.جی ولز، آسیموف و آرتور سی کلارک از این‌گونه‌اند، که بخش قابل توجهی از شگفت‌انگیزی ماجراهایشان امروز در لابه‌لای صفحات روزمره‌ی زندگی ما به امری عادی بدل شده‌اند.

در این کتاب برادبری از خودش شروع می‌کند از خاطراتش از خوانده‌هایش و شما هم کم کم درگیرش می‌شوید، کلماتش تکثیر می‌شوند تا شما هم در آن حل شوید: کجا می‌شود ایده‌های نوشتن را کشف کرد؟ چرا به  نیروی‌های طبیعی خودمان بی‌توجهیم، و صداهایی را که دوست داریم بشنویم پنهان می‌کنیم، تا مثلا همرنگ جماعت بشویم؟، غافل از این‌که همان‌ها نیروهای نجات‌بخش ما هستند و به این ترتیب چه طعم‌های خوشی را که در زندگی گم نمی‌کنیم، و چه آرزوهایی را که برباد نمی‌دهیم. برادبری از وسوسه‌ی نوشتن به چرایی نوشتن می‌رسد و از چرایی نوشتن به خود زندگی:

نوشتن به ما چه یاد می‌دهد؟

قبل از هر چیز به ما خاطرنشان می‌سازد که زنده‌ایم.

زنده بودن حق طبیعی نیست. امتیاز و موهبت است. هنگامی که به ما زندگی اعطا شد باید حق زیستن را کسب کنیم. زندگی از ما پاداش و عوض نمی‌طلبد، چون که به ما تحرک و سرزندگی  بخشیده است…

پس اگر هنر ما، بر خلاف آرزویمان، نمی‌تواند ما را در برابر جنگ و محرومیت و غبطه و حرص و پیری و مرگ حفظ کند و از چنگ آن‌ها برهاند، می‌تواند در میان همه‌ی آن‌ها به ما توان مجدد ببخشد و جانمان را جوان کند.

ننوشتن برای خیلی از ماها یعنی مردن.

کتاب ذن درهنر نویسندگی با ترجمه و قلم شیوای پرویز دوایی منتشر شده، یک کتاب ۱۰۹ صفحه‌ای از نویسنده‌ای  که عاشق پر و بال دادن به تخیلات وخاطرات‌اش است، و عاشق نوشتن و زندگی کردن با نوشتن.

معرفی کتاب: تجارت به شیوه‌ی بیل گیتس

نوشته‌شده در توسط .

نام‌هایی هستند که خود به خود تبدیل به برند می‌شوند، یکی از این نام‌ها بیل گیتس است، یک نام که برای فراموش نشدن متولد شد، یک نام که ممکن است به هر دلیل بعضی‌ها را خوشحال، بعضی‌ها را عصبانی و یا ناراحت کند، اما به هر حال این اسم را نمی‌شود نادیده گرفت.
کتاب تجارت به شیوه‌ی بیل گیتس، با عنوان فرعی ۱۰ راز ثروتنمدترین راهبر تجاری جهان، در واقع پیگیری این نام است، برای به یاد آوردن دوباره‌ی چهره‌ای موفق، حتی اگر این روزها زیر سایه اسیتیو جابز یا زاکربرگ چندان هم دوست‌داشتنی یا به روز به نظر نرسد.
خواندن این کتاب برای من یک‌جور تمرین تغییر ذائقه هم بود چون قبل از این بدبینی عجیبی نسبت به همه‌ی کتاب‌هایی از این دست داشتم، بخصوص اگر کلمه‌ی “راز” یا “تجارت” هم جایی در عنوانشان خودنمایی می‌کرد. اما هم اجبار به دلیل یک تحقیق سفارشی و هم ظاهر حرفه‌ای‌تر کتاب نسبت به نمونه‌هایی از این دست باعث شد که به هر حال آن را بخوانم و خوب پشیمان هم نیستم.
در این کتاب‌ها همیشه این احتمال هست که نویسنده با موضوع خودش فاصله منطقی را حفظ نکند و باعث شود کتاب به یک ستایش‌نامه یا یک جور جزوه‌ی کیش شخصیتی تبدیل شود. اما خوشبختانه در این اثر به نظر می‌رسد بیشترین سعی برای دور شدن از این سبک اعمال شده است. هر چند باز هم صفحاتی هستند که خواننده را خسته می‌کنند، بخصوص وقتی پای صفت‌های کلی مثل، زیرک، باهوش، یا سرسخت در میان باشد، یا بعضی مطالب در زیر عنوان‌های متفاوت تکرار شوند.
فصل بندی کتاب بر اساس ۱۰ راز بنا می‌شود، همان‌هایی که نویسنده احتمالا به “راز” بودن آن‌ها اعتقاد دارد و معتقد است زیربنای موفقیت بیل گیتس به شمار می‌روند:
۱٫ فرزند زمان خویش باش
۲٫ عاشق تکنولوژی باش
۳٫ کسی را اسیر خود نکن
۴٫ افراد بسیار با هوش را استخدام کن
۵٫ برزیستی را بیاموز
۶٫ انتظار تشکر نداشته باش
۷٫ دور اندیش باش
۸٫ بر تمام پایگاه‌ها نظارت کن
۹٫ تجارتی کوچک ایجاد کن
۱۰ . همواره چشم به هدف بدوزاز نکات مثبت کتاب اطلاعاتی است که در باکس‌های جداگانه به خواننده داده می‌شود، شیوه‌ای که باعث می‌شود کتاب از سطح یک کتاب معمولی این‌گونه موضوعات به یک کتاب تا حدی متفاوت تبدیل شود، مثل باکس صفحه ۱۲۷ که درباره‌ی سازمان‌های چابک توضیح می‌دهد و پنج تمایز آن‌ها را با سازمان‌های کند بر اساس یک تحقیق بیان می‌کند، که دو موردش از این قرار است :
۱٫ تصمیم‌گیران سریع، در عمق اطلاعات روز شنا می‌کنن؛ در حالی که تصمیم‌گیران کند، تنها بر برنامه‌ریزی و اطلاعات آینده‌گرایانه تکیه می‌کنند.
۲٫ تصمیم‌گیران سریع، هم زمان به جمع‌بندی تاکتیک‌ها، استراتژی‌‌ها، بودجه‌ها، برنامه‌ریزی‌ها و گزینه‌ها اقدام می‌کنند؛ در حالی که تصمیم‌گیران کند، به آزمایش استراتژی در خلاء می‌پردازند و به جزییات اجرایی تصمیمات علاقه‌مندند.

  • مشخصات کتاب

تجارت به شیوه‌ی بیل گیتس
نویسنده: دِزدییِر لاو
ترجمه: توحید فریدونی، رامین درگاهی
نشر پژواک ۱۳۸۹

آقای نویسنده: هاروکی موراکامی

نوشته‌شده در توسط .

۱- “سامرست موام زمانی گفته بود که در پس هر اصلاح صورت، فلسفه‌ای نهفته است. از این بهتر چه می‌توان گفت. مهم نیست که عمل چه اندازه عادی و پیش پاافتاده به‌نظر بیاید بلکه فقط کافی است آن را در زمانی طولانی انجام دهید تا عاقبت به صورت عملی تفکرانگیز و حتا تأمل‌برانگیز در آید.”
۲- موراکامی از این نقل قول برای توجیه نوشتن کتابی درباره‌ی دویدن استفاده می‌کند، دویدن، دویدن و دویدن. اما من و موراکامی کجا به هم رسیدیم قطعا در یک مسابقه ماراتن نبود، هر چند دونده بودن او علاقه‌ی من به خواندن کارهایش را بیشتر کرد، می‌دانستم که خیلی با فضای کارهای نویسنده‌های ژاپنی حال نمی‌کنم، قبل از این فقط ایشی‌گورو با بازمانده روز غافلگیرم کرده بود و هنوز هم برایم از بهترین‌هاست، که البته به سختی می‌شود ایشی‌گورو را یک نویسنده ژاپنی به حساب آورد و بازمانده روز هم بیشتر یک رمان انگلیسی است تا شرقی.
۳- اصلا بعضی روزها برای کتاب نخواندن درست شده‌اند، و درست در یکی از همین روزها بود که تصمیم گرفتم سراغ آقای موراکامی بروم،شاید به‌خاطر یک مکانیسم دفاعی معکوس، البته اگر چنین چیزی وجود داشته باشد. به هر حال در همان روزها ساعت‌هایی بودند یا هستند که فقط شنا کردن دردنیای یک متن جادویی می‌تواند رویاهایت را تا مرز جنون پیش ببرند، مثل ایده حرف زدن با گربه‌ها در “کافکا در کرانه”، یعنی همان چیزی که احتیاج داشتم، یک جور تکثیر دیوانگی در واقعیت یک زندگی سورئالیستی.

۴- موروکامی خوانیم با کتاب “از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم شروع شد” تجربه‌ی متفاوت نویسنده در این کتاب همان چیزی‌ست که ایده‌ی Lifestyleهای متفاوت را به خواننده می‌دهد، موروکامی تغییر می‌کند، موروکامی، نویسنده و دونده می‌شود تا خواننده بیشتر روی تجربه‌های خودش مکث کند، کتاب شاید فوق‌العاده نباشد، اما خیلی ساده خود موروکامیست مثل این سطرها:

“… من با درخواست دیگران به ورزش دو رو نیاورده‌ام، همان‌طور که با درخواست دیگران رمان نویس نشده‌ام. روزی، به صورت کاملا غیر منتظره، دلم خواست رمانی بنویسم و روزی دیگر، به صورت کاملا غیر منتظره، به دویدن رو آوردم – صرفا به‌خاطر آن‌که دلم می‌خواست.”

۵- اما کتاب “کافکا در کرانه” بود که من را شیفته موراکامی کرد، در واقع این یادداشت قرار بود درباره‌ی این کتاب و معرفی آن باشد، که نیست و نشد، چون هنوز راهی برای بیان لذتی که از خواندنش بردم پیدا نکرده‌ام.

معرفی کتاب: ببر سفید

نوشته‌شده در توسط .

کتاب ببر سفید را به تازگی خواندم اما اگر بگویم داستان کتاب از چند ماه پیش برایم شروع شده بود چندان هم عجیب نیست، دلیلش برای خودم مثلا همین یادداشت‌ از نوشته‌های سفر به هند است. اما کتاب:


در پانزدهم اوت ۱۹۴۷- روزی که انگلیسی‌ها رفتند – در قفس‌ها باز شده بود؛ و حیوانات به جان هم افتاده و همدیگر را تکه پاره کرده بودند و قانون جنگل جای قانون باغ وحش را گرفته بود. آنها که از همه درنده‌تر و گرسنه‌تر بودند بقیه را خورده بودند و شکم‌شان بزرگ شده بود. حالا همین اهمیت داشت، اندازه شکم. مهم نبود زن هستید یا مسلمانید یا نجس: هر کس شکم داشت، می‌توانست به مدارج بالا برسد… پدر من شکم مقاومت کردن نداشت. برای همین آن‌طور سقوط کرده و در لجن فرو رفته بود، در حد ریشکاران. برای همین است که تقدیر چاقی و خنده‌رویی و پوست خامه‌ای را از چنگ من در آورده‌اند. دردسرتان ندهم – در روزگار قدیم هزار کاست و تقدیر مختلف در هندوستان وجود داشته. این روزها دو کاست بیشتر نداریم: شکم گنده‌ها و شکم کوچک‌ها.
و فقط دو تقدیر: خوردن – یا خورده شدن.

چینن جمله‌هایی در یک رمان ممکن است شما را به یاد ادبیات متعهد یا رمان‌های چپ‌گرایانه‌ی قرن گذشته بیاندازد، اما در واقع با یک رمان جدید روبرو هستیم، کتابی که برنده‌ی جایزه‌ی بوکر ۲۰۰۸ است. ببر سفید را آراویند آدیگا نویسنده‌ی هندی نوشته و به نظر من بیشتر یک‌جور شورش است علیه همه‌ی دروغ‌هایی که حالا به حقایقی درباره‌ی هند تبدیل شده‌اند یا واقعیت‌هایی که با سیاه‌کاری و دروغ رنگ دیگری به خود گرفته‌اند.

آدیگا سعی نکرده یک کتاب روشنفکری بنوسید، برای همین داستان کتاب همانقدر جذاب و گیراست که تلخی روایتش از زشتی‌های زندگی هندی در هند امروز تلخند. در واقع سطرهای شعارگونه‌ی کتاب در متن داستان بخشی از لحن راویست که شخصیت کلبی مسلک او را نمایان می‌کنند، یک جهان سومی تمام عیار که برای برنده شدن دست به هر کاری می‌زند. بالرام شخصیت اصلی رمان یک راننده‌ی معمولی هندی است نه یک روشنفکر یا انقلابی، وقتی شعاری حرف می‌زند نمی‌خواهد انقلاب کند، همانقدر که شورش او بر علیه وضع موجود نه یک عمل انقلابی که فقط یک حرکت فرصت‌طلبانه برای نجات از زندگی فلاکت باری است که به حکم تقدیر نصیبش شده است.

داستان آدیگا به نوعی روایتی در ستایش غرایز انسان‌هاست، غرایزی که اسیر فرهنگ نامعقول و مرده‌ای شده‌اند که میراث یک تمدن قدیمی اما بیمار است، فرهنگی که هر روز مناسبات استعماری را درون خود باز تولید می‌کند، البته این‌بار نه بوسیله‌ی انگلیسی‌ها یا یک نیروی خارجی دیگر بلکه توسط خود هندی‌ها، و از همین جاست که تلخی ماجرا بیشتر می‌شود:

می‌دانید خیابان جی. بی. در دهلی کهنه است و باید به موضوعی درباره‌ی این منطقه اشاره کنم. آقای نخست‌ وزیر، یادتان باشد که دهلی پایتخت یک کشور نیست، پایتخت دو کشور است – دو هندوستان. نور و ظلمت هر دو در دهلی جریان دارند. گورگائون که آقای آشوک در آن زندگی می‌کرد، منتهی‌الیه روشن و مدرن شهر است و این‌جا، دهلی کهنه، منتهی‌الیه دیگر آن است. پُر از چیزهایی است که دنیای مدرن به فراموشی سپرده – ریشکاها، عمارت‌های سنگی قدیمی، مسلمان‌‌ها.

کتاب را هنوز تمام نکرده بودم که این سخنرانی رامین جهانبگلو منتشر شد “آیا هند کشوری مدرن است؟” البته تا حدود زیادی با نگاهی متفاوت از رمان آدیگا، در واقع نگاه جهانبگلو بیشتر به هند “نورانی” ا‌ست، هند به عنوان بزرگترین دموکراسی دنیا، هند عدم خشونت، هند سکولار با یک اقتصاد رو به پیشرفت، اما چشم آراویند آدیگا به هند “ظلمت” است به انتخابات‌های دروغین و رأی‌هایی که خرید و فروش می‌شوند به تداوم بی‌سوادی، زندگی مبتنی بر کاست و طبقات که همچنان وجود دارد، و میلیون‌ها انسانی که گرسنه و بدبخت اسیر دست سیاست‌مدارهای فاسد می‌شوند. در هند آدیگا رویاهای دنیای سرمایه‌داری فقط به فساد، فقر و بدبختی بیشتر منتهی می‌شوند. در ببر سفید او خبری از عدم خشونت گاندی یا زیبایی‌های معنوی هند نیست چیزهایی که شاید خنده‌دار هم به نظر برسند:

می‌دانید آقای نخست وزیر، هر روز هزاران خارجی با هواپیما به کشور من می‌آیند تا دل‌شان به نور معرفت روشن شود. به کوه‌های هیمالیا یا بنارس یا بوده‌گایا می‌روند. در حالت‌های عجیب و غریب یوگا قرار می‌گیرند، حشیش می‌کشند، با یکی دو تا سالک روی هم می ریزند و خیال می‌کنند نور معرفت بر دل‌شان می‌تابد. هِه هِه!

بالرام یک شورشی به سبک خودش است یا می‌شود. او خوب می‌داند زورش نه به ارباب‌ها می‌رسد نه به قانون نه فرهنگ ظلم پذیر و نه حتا به خانواده‌ی خودش، پس فقط سعی می‌کند این موقعیت را تغییر دهد، او تصمیم می‌گیرد به یکی از ارباب‌ها تبدیل شود یا به زبان سرمایه‌دارنه به یک ارباب کار‌آفرین تا تقدیر خودش را عوض کند و خورده نشود. هر چند او شبیه هر چه بود یا هر چه شد، هیچ وقت شبیه یک ببر سفید نبود.

  • مشخصات کتاب:

عنوان: ببر سفید
نویسنده: آراویند آدیگا
ترجمه‌ی: مژده دقیقی
انتشارات نیلوفر ۱۳۸۹

معرفی کتاب: حدیث نفس

نوشته‌شده در توسط .

نوشتن درباره‌ی کتاب‌ها همیشه آسان نیست بخصوص اگر از خواندن کتابی لذت برده باشی و بخواهی یک‌جوری درباره‌اش حرف بزنی که حق مطلب ادا شود. کتاب “حدیث نفس” حسن کامشاد برای من از همین دست کتاب‌هاست. کتابی که تقریبا دو سه روزه آن را خواندم. اما چرا این کتاب تا این اندازه جذاب گیرا بود، بخصوص برای من که نه چندان به کتاب‌های خاطره‌ و زندگی‌نامه علاقه خاصی دارم و نه سلیقه‌ و انتخاب‌ کتاب آقای کامشاد برای ترجمه‌‌هایش را زیاد می‌پسندم؟ فکر کنم جواب دادن به این سوال بهترین تعریف از این کتاب است:

۱- “حدیث نفس” کتابی است که رابطه‌ی نویسنده و خواننده در تمام طول نزدیک به ۳۰۰ صفحه‌‌ی آن با کمترین پستی و بلندی و لغزشی پیش می‌رود، پس در واقع شاه کلید موفقیت نویسنده در همین سبک نگارش و زبان شیرینی است که برای روایت برگزیده، سبک نگارشی که به شدت سهل و ممتنع می‌نماید و رسیدن به آن کار ساده‌ای نیست.
۲- کتاب به دل می‌نشیند و این گیرایی به گونه‌ای بازتاب شوخ و شنگی نویسنده هم هست، که بیشتر از همه در زمان قضاوت‌هایی آشکار می‌شود که او درباره‌ی خودش دارد، یعنی همان‌ وقت‌هایی که کتاب بشدت شخصی می‌شود. خوشبختانه بر خلاف بیشتر کتاب‌های خاطره‌ یا زندگی‌نامه‌های ایرانی که خوانده‌ام، در این کتاب خبری از آه و ناله‌های مرسوم نیست چه از جنس تاریخی یا سیاسی،‌ و یا از انواع شخصی و روشنفکری‌اش، و هیچ وقت کتاب به دام این رسم غم‌انگیز ایرانی نمی‌افتد که احتمالا می‌تواند یکی از دلایلش سال‌ها تحصیل و زندگی نویسنده در انگلستان باشد.
۳- کتاب همان‌قدر که یک روایت شخصی از زندگی حسن کامشاد است، به نوعی هم تبدیل می‌شود به روایتی از تاریخ معاصر، بخصوص که نویسنده بخاطر درگیر شدن در ماجراهای حزب توده، یا شغل‌هایی که در شرکت نفت به عهده می‌گیرد با افراد و شخصیت‌های سیاسی مختلف روبرو می‌شود که خواننده کم و بیش چهره‌ای متفاوت و خصوصی‌تری از آن‌ها را در این‌جا می‌بیند، با این وجود شخصیت‌های ادبی در زندگی او نقش پر رنگ‌تری دارند، و بیشتر از همه شاهرخ مسکوب و ابراهیم گلستان که البته دور از سیاست هم نیستند، تا نام‌های مشهور دیگری مثل صادق هدایت، سهراب سپهری، فروغ فرخزاد و دیگران که به مناسبت‌هایی از آن‌ها یاد می‌شود.
۴- اگر بخواهیم برای کتاب یک نقشه جغرافیایی بکشیم اصفهان که زادگاه نویسنده است در مرکز آن قرار می‌گیرد، و بعد از آن اهواز، کمبریج یا تهران، اصفهان در کتاب کامشاد حالا بیشتر از یک روایت شخصی از یک شهر است، تا جایی که با زندگی نسلی از آدم‌های این شهر گره می‌خورد.
۵- روش کار حسن کامشاد در این کتاب به گونه‌ای پیراسته و گزینش شده است که می‌توان به راحتی آن‌را یک معیار و ملاک برای زندگی‌نامه یا خاطره‌نویسی فارسی به حساب آورد.

معرفی کتاب: حافظ از نگاهی دیگر

نوشته‌شده در توسط .
هنوز کتاب ” حافظ از نگاهی دیگر” علی حصوری را تمام نکرده‌ام، اما لذتی که از خواندن آن تا همین صفحه ۱۲۴ برده‌ام باعث شد تصمیم بگیرم چند خطی درباره‌اش تیتر‌وار و کوتاه بنویسم، شاید بعد خودم دوباره درباره‌اش نوشتم، هر چند مطمئن هستم که این کتاب را به سختی می‌شود نادیده گرفت و حرف‌های بهتر و کامل‌تر و همچنین نقدهای مثبت و منفی بر روی آن دیر یا زود از راه خواهند رسید.

۱- درباره علی حصوری و کارهایش چندان اطلاعی ندارم به جز همان اشاره‌ شاملو به او در آن سخنرانی معروف و جنجالیش درباره‌ی فردوسی. شاید کسانی که حالا این کتاب را بخوانند و این موضوع را ندانند اول تصور کنند که “حصوری” تحت تاثیر شاملو است، در حالی که همان‌طور که دوستان هم اشاره کرده‌اند مسئله برعکس است.

۲- کتاب “حافظ از نگاهی دیگر” حصوری بر یک فرض اساسی استوار است و آن رد “عارف بودن” حافظ است، توجه کنید “عارف بودن” و نه “صوفی بودن” حافظ، چون شواهد برای رد دومی فراوان بود، و تقریبا بیشتر محققان در چند دهه‌ی اخیر با رد این مورد آشکار، در مقابل حافظ را به قامت یک عارف تمام عیار نشان داده‌اند، که البته گاهی هم شیطنت‌هایی داشته است، اما حرف این کتاب چیز دیگریست.
۳- شاید سال‌ها می‌شد که از کتاب‌های تحقیقی ادبی که بدون محافظه‌کاری و پیچیده‌گویی بخواهند حرفشان را بزنند خبری نبود، بخصوص درباره‌ی شاعری مثل حافظ که مدت‌هاست وکیل و وصی‌هایی هم پیدا کرده که گویا از خود حافظ هم به او نزدیک‌ترند. کتاب حافظ از نگاهی دیگر یک‌جور آشفته کردن خواب این پرده داران حرم ستر عفاف هم هست.
۴- حافظی که علی حصوری در کتابش معرفی می‌کند بیشتر شاعری اجتماعی، سیاسی و تاریخی است تا عارف. نکاتی که من را به یاد کلاس‌های درس حافظ دوره دانشگاه و حرف‌های استاد دانشمندم آقای جمشید مظاهری هم می‌اندازد.
۵- کلن در حال لذت بردن از خواندن کتابی هستم که بعد از مدت‌ها نشان داد که می‌شود هنوز کتاب‌هایی نوشت که حرفی برای گفتن داشته باشند.
۶- و بالاخره توصیه می‌کنم خواندن این کتاب را حتی اگر خیلی هم ادبیاتی نیستید از دست ندهید.